نور آفتاب پشت گرد و غبار ها قایم شده بود ، وقتی نگاهش می کردی راحت می شد بهش چشم بدوزی، یه چیزی مثل ماه شب چهارده ، یه کمکی پر نور تر، راحت نگاهش کردم چند دقیقه ایی. توی خیابون هم انگار یک عده اسب سوار با سرعت همین چند دقیقه پیش رد شدند. شهر ما این روز ها گرد و خاک زیاد دیده، یادمه همین 15-20 روز پیش می رفتیم روی پشت بوم اگه گرد خاک بود روی دروازه شیراز می فهمیدیم اون جا ها هنوز شلوغه، اگرم گرد و خاک کمتر بود خب ...
کلاً من از گرد و خاک و این گازهایی که مد شده و اشک مردم رو در میاره زیاد خوشم نمیاد آخه می دونین من حساسیت دارم، هم به گرد و خاک هم به بعضی چیزهای دیگه.
نوزدهم تیر 1388
|
یک شاخک در ما هست که وجود دیگران را با آن حس می کنیم : برگ یک درخت را یا یک انسان را .