امروز
یکی از دوستام یه حکایتی رو برام تعریف کرد کهیهو یادم آورد منم یه روزی وبلاگ می نوشتم.
می
گند که یه روزی جارچیان در شهر راه افتادند که " آهای مردم ، ای کسایی که فکر
می کنید غم و غصه هاتون داره دخلتونو میاره، شمایی که فکر می کنید غصه هاتون خیلی
زیاد شده، آهای " مردم از پنجره ها زل زده بودند بیرون، بعضی ها در خونه ها
شونو باز کردند" آهای مردم، هر کس فکر می کنه غصه هاش زیاده و داره آزارش می
ده، همین فردا عصر غصه هاشو بریزه توی یه بغچه و بیاره میدون شاه "
مردم
هم شاد و خوشحال از اینکه بالاخره شاه هم به فکرش رسیده که کاری براشون بکنه، غصه
هاشونو می ریختند توی کیسه و بغچه و هی جمع می کردند، غم نون و جون و بچه و
خانواده و غصه ی عروس و داماد و نوه و نتیجه و همسایه رو جمع می کردند. شب که بغچه
هاشونو بالای سرشون گذاشتند هر کس فکر می کرد فردا که بشه یعنی چی می شه؟
فردا
صبح مردم دسته دسته بغچه غصه به دست، راهی میدون شاه شدند، شاه اون بالا روی ایوون
عمارت عالی قاپو داد زد " مردم غصه هاتونو بگذارید اون وسط " مردم بغچه
ها رو از زیر بغل هاشون در آوردند و دونه دونه روی زمین گذاشتند، و همدیگه رو دید زدند،
مثلاً آقای حکیم باشی که فکر می کرد کیسه غمش خیلی بزرگه دید بغچه ی غصه ی زن حسن
آقا دریانی خیلی بزرگ تره، زن حسن آقا دریانی همیشه فکر می کرد جاریش خیلی دلش
خوشه، ولی وقتی بغچه غصه ی قمر خانومو دید ماتش برد، قمر خانم بغچه ی مش اکبر و که
دید جا خورد، مردم همین طوری یواشکی غصه ها شونو زمین گذاشتند و کنار ایستادند،
شاه از روی عمارت داد زد " مردم ، غصه ها رو وسط میدون گذاشتید حالا وقتشه که
هر کسی بره و یه کیسه از این غصه ها رو برداره"
مردم
به چشم بر هم زدنی، دویدند ، هرکس خدا، خدا می کرد بتونه زودتر کیسه غصه ی خودش رو
برداره، که نکنه بغچه ای بزرگتر از مال خودش قسمتش بشه.
دهم تیر 1388
|
یک شاخک در ما هست که وجود دیگران را با آن حس می کنیم : برگ یک درخت را یا یک انسان را .