قیافه اش آدم را یاد خیلی چیزها می اندازد، موهایش چیزی شبیه پرهای نوک طلاست توی خونه مادر بزرگه، پدرش هر چند ثانیه یک بار پایش را تکانی می دهد، او را بالا پایین می کند و نمی دانم خستگی است یا بی حوصلگی که نمی گذارد توجهی به او بکند.
فیلسوف کوچولوی ما همین طور که دنیای اطرافش را می کاوید، پسر جوانی را دید که آن موقع چند دقیقه ای می شد که به او زل زده بود. پسر لبخند زد، بچه هم. پسر یک سری حرف نا مفهوم را کنار هم ردیف کرد و به خیال خودش داشت بچه را ناز می کرد.راننده اتوبوس ترمز کرد و پسر کمی جا به جا شد، پدر پایش را کمی جا به جا کرد، تا او آرام بگیرد.
بچه دو تا بلیط باریک را در دست چپش مشت کرده بود، پسر گفت احتمالاً دست چپی می شه، پدر بازهم پایش را تکان داد. بچه را عقب تر گذاشت، باز هم پایش را تکان داد، موهای بچه درست مثل پرهای نوک طلا توی هوا تکان می خوردند . بچه دراز شده بود و دستش را آنقدری کشیده بود که بتواند بلیط ها را به پسر بدهد. پدر مدام پایش را تکان می داد. پسر پیاده شد و کمی بعد بچه و پدر هم .
حاشیه: یادم هست چقدر برای ساختن یک هدر مته به خشخاش می گذاشت، کاش باز هم چیزی می نوشت.
دوم اردیبهشت 1388
|
یک شاخک در ما هست که وجود دیگران را با آن حس می کنیم : برگ یک درخت را یا یک انسان را .