نوشتنم نمی آید فقط همین، آدم اگر دستش به نوشتن نرود هیچ موضوعی برای نوشتن چشمش را نمی گیرد، آدم اگر دلش گرفته باشد و تنگ که دیگر هیچ. نوشتنم نمی آید. این بار بگذارید بقیه برایم بنویسند. بنویس، خود شما بنویس!
خسته شدم از بس به قول یکی از خواننده های این وبلاگ بعد از انتخابات چرت و پرت نوشتم . آدم اگر اشک هایش را ننویسد که آدم نیست.
جوهر خودکار من همین امروز تمام شده، ای کاش کسی یک خودکار نو برایم می فرستاد، یک خودکار که از جنس حس امروز من است، و ای کاش هرگز تمام نشود، من چشم به راه فردایی زیبا ترم، روزی پر از شادی و لبخند و مهربانی. امروز اصلاً نوشتنم نمی آید. من چشم به راه آن پنجره ام که با کنار زدن یک پرده پیدا خواهد شد. چشم به راه یک راه، راه خوب روشنایی.
پیرو مطالبی که دیروز عصر استاد عشق و عاشقی یادم داد، و البته پیشگفتاری بر درس جلسه آینده که معلمش خودم باشم .
فک کن اگه کچل بشی و این ریختی، هنوز همون قدر دوست داره که الان !
به شرطی که البته اگه اونم وقتی چاق می شه و این شکلی، تو ام همون قدر دوسش داشته باشی که الان ! ( حالا این چادرم سرش کرده که توی انظار کسی گیسوی پریشون نبینه)
نقاشی ها کارهای خانم سونا خوشخبریاند و من خیلی دوستشون دارم .
این PMS
هم چیز چرند مزخرف احمقانه ای است . و البته هر
چه صفت بد بلدید خودتان اضافه کنید. امروز دقیقاً مثل یک دیوانه راه گم کرده موقع
ناهار راه افتادم توی خیابون و ساعت 1:40 ظهر سر از رستوران هتل پارتیکان در
آوردم. وای خدای من کدوم احمقی به من گفت اونجا استیک سفارش بدم؟ این رو نمی دونم
چون به هر حال PMS دوره ی چرند مزخرف احمقانه
ای است و خب به عقیده من فقط هم به سراغ خانم ها نمی رود، برای همه ی آدم ها PMS فصل غریبگی هاست انگار.
وقتی
گارسون غذا رو سر میز آورد من چند ثانیه فقط زل زده بودم و چند باری این سوال در
ذهنم رفت و آمد کرد " من باید این غذا را بخورم؟ " حتی به فرار فکر
کردم! ولی فکرش را بکنید ، یک آدم گرسنه که ضعف شدیدی هم دارد و حالا غذایی که از
عطرش حالش به هم می خورد. جدای از اینکه تنها میز تک نفره من بودم و جدای از اینکه
تعداد زیادی انسان برای ابراز وجود از جلوی میز من هزار بار رد شدند و رژه رفتند،
و جدای از اینکه من دلم فقط به حال اون قرص نونی می سوخت که دیگه نمی تونستم
بخورمش و بی چاره بهترین خوراکی بود که روی میز من موجود بود، من در همون چند قدمی
محل شکنجه ی خود خواسته ام یک غذای خیلی بهتر رو که همانا نون و کشک بود از دست
دادم . و خب وقتی رسیدم اونجا فقط یک نفر انسان که زیاد اهل رژه رفتن نیست و فقط
گاهی اوقات با شلوار شش جیب توی خیابون سعادت آباد رویت می شود و بعد یک هفته غیب
می شود، یک چای برای من ریخت که به دادم رسید.
سر
جمع آدم وقتی دلش می گیرد نباید عین احمق های راه گم کرده ی دچار PMS راهش را بکشد و برود یک
جایی که یک غذای بو گندو جلویش بگذارند ، عاقلانه ترش این است که برود یک جایی که
نون و کشک بخورد و پشت بندش چای و دارچین، حالا اگر یک دفعه اون وسط یکی شعری
داستانی چیزی هم بخواند که چه بهتر.
حالا آخرش ما گلرنگ بخریم یا تحریمه؟ می خوام دلمو که
لک زده بشورم.
چهارم مرداد 1388
|
یک شاخک در ما هست که وجود دیگران را با آن حس می کنیم : برگ یک درخت را یا یک انسان را .