هفته
گذشته توی جاده قم بودیم که یه پژو ازمون سبقت گرفت، بوق زد و رد شد، چند ثانیه
بعد آرومش کرد ما از کنارش رد شدیم، بار بعدی همین بساط تکرار شد، و وقتی ما
خواستیم از کنارش سبقت بگیریم، دیدیم راننده دستش رو با دستکش سفید از ماشین بیرون
کرده، من بر گشتم سمت راننده، دیدم شیخی است که عمامه از سر بر داشته، و مدام دستش
را تکان می دهد! شیشه را پائین کشیدم و پرسیدم چیه؟ فریاد کشید خانم این چه وضع
حجابه؟ گر گرفته بود و صورتش قرمز شده بود.
کوکب
خانم البته خیلی با من یکی فرق داره، اون زن پاکیزه و با سلیقه ای بود، یه بچه
داشت که اسمش عباس بود، خلاصه ماست درست می کرد، شیر رو جای خنک نگه می داشت ،
یادمه نیمرو هم خوب درست می کرد، و خب یه عالمه کار دیگه هم حکماً می کرده که توی
کتابا ننوشتن!
به
هر حال کوکب خدابیامرز اون دوره ها هنوز توی دهشون مد نشده بود زن ها برن بیرون
خونه کار کنن، اینه کوکب خانم زن پاکیزه ای بود، البته تا پاکیزگی رو چی معنی
کنیم، مثلاً اگه منظورش این بوده که خونه کوکب خانم مدام برق می زد و مثل آینه بود
خب کار پیروانش خیلی سخت می شه ولی اگه مقصود از پاکیزگی اینه که مثلاً پشگل توی
شیرهایی که می دوشید نمی افتاد خب اکثر زن های دنیا کوکب خانم های پاکیزه ای
بودند. ولی کوکب خانم خیلی خصوصیات دیگه هم داشت ، گفتم که، همون با سلیقگی، ای
خدا این نویسنده چقدر کلی گویی می کرده، اون موقع ها بهشون یاد نداده بودند که هی
راه و بی راه از صفت استفاده نکنند، آخه ما چقدر زود باور بودیم، از کجا ما همه
مطمئنیم که این کوکب خانم با سلیقه بوده؟ من یکی که شک دارم! شاید کوکب خانم هم
مثل من کلیپ می ساخته، شاید، یا مثلاً مثل مهرنوش تذهیب کار می کرده یا مثل بعضی
دیگه رفقا ساز می زده، یا شاید هم کوکب خانم سبزه خوب مینداخته، وای گیج شدم، خدا
یکی بیاد بگه این خدا بیامرز چه جوری با سلیقه بوده؟
ولی
چیزی که هست یقیناً کوکب خانم هم زمان سه چهار تا کار رو با هم نمی کرده، خودم
دیدم، بابای عباس داشت کهنه بچه می شست، تازه همین پریروز دیدم نوه خاله کوکب خانم
تعریف می کرد، کوکب خانم خدا بیامرز، اکثر اوقات ماستش ترش بوده، این کتاب فارسنیوز
، ببخشید کتاب فارسی ، هی بی خود می نوشته ماست شیرین درست می کرده.
ولی
با همه اینها کوکب خانم چه ما قبول کنیم چه قبول نکنیم، زن پاکیزه و با سلیقه ای
بود، که خدا می دونه اگه هنوز زنده بود با این همه شلوغی و تکنولوژی و کار می خواست
چه جوری اون جوری باشه؟ هر چی که هست، بازم ما دوست داریم یه ذره مثل کوکب خانم
باشیم، کوکب خانم شاید اسطوره کدبانو در کودکی ماست. اسطوره هم خب اسطوره است، به
این که بهم بگن کوکب خانم افتخار می کنم، چون پیش از اون که یک شهروند، یک کارمند
، یا یک فرهنگی باشم یک زنم.
نور آفتاب پشت گرد و غبار ها قایم شده بود ، وقتی نگاهش می کردی راحت می شد بهش چشم بدوزی، یه چیزی مثل ماه شب چهارده ، یه کمکی پر نور تر، راحت نگاهش کردم چند دقیقه ایی. توی خیابون هم انگار یک عده اسب سوار با سرعت همین چند دقیقه پیش رد شدند. شهر ما این روز ها گرد و خاک زیاد دیده، یادمه همین 15-20 روز پیش می رفتیم روی پشت بوم اگه گرد خاک بود روی دروازه شیراز می فهمیدیم اون جا ها هنوز شلوغه، اگرم گرد و خاک کمتر بود خب ...
کلاً من از گرد و خاک و این گازهایی که مد شده و اشک مردم رو در میاره زیاد خوشم نمیاد آخه می دونین من حساسیت دارم، هم به گرد و خاک هم به بعضی چیزهای دیگه.
امروز
یکی از دوستام یه حکایتی رو برام تعریف کرد کهیهو یادم آورد منم یه روزی وبلاگ می نوشتم.
می
گند که یه روزی جارچیان در شهر راه افتادند که " آهای مردم ، ای کسایی که فکر
می کنید غم و غصه هاتون داره دخلتونو میاره، شمایی که فکر می کنید غصه هاتون خیلی
زیاد شده، آهای " مردم از پنجره ها زل زده بودند بیرون، بعضی ها در خونه ها
شونو باز کردند" آهای مردم، هر کس فکر می کنه غصه هاش زیاده و داره آزارش می
ده، همین فردا عصر غصه هاشو بریزه توی یه بغچه و بیاره میدون شاه "
مردم
هم شاد و خوشحال از اینکه بالاخره شاه هم به فکرش رسیده که کاری براشون بکنه، غصه
هاشونو می ریختند توی کیسه و بغچه و هی جمع می کردند، غم نون و جون و بچه و
خانواده و غصه ی عروس و داماد و نوه و نتیجه و همسایه رو جمع می کردند. شب که بغچه
هاشونو بالای سرشون گذاشتند هر کس فکر می کرد فردا که بشه یعنی چی می شه؟
فردا
صبح مردم دسته دسته بغچه غصه به دست، راهی میدون شاه شدند، شاه اون بالا روی ایوون
عمارت عالی قاپو داد زد " مردم غصه هاتونو بگذارید اون وسط " مردم بغچه
ها رو از زیر بغل هاشون در آوردند و دونه دونه روی زمین گذاشتند، و همدیگه رو دید زدند،
مثلاً آقای حکیم باشی که فکر می کرد کیسه غمش خیلی بزرگه دید بغچه ی غصه ی زن حسن
آقا دریانی خیلی بزرگ تره، زن حسن آقا دریانی همیشه فکر می کرد جاریش خیلی دلش
خوشه، ولی وقتی بغچه غصه ی قمر خانومو دید ماتش برد، قمر خانم بغچه ی مش اکبر و که
دید جا خورد، مردم همین طوری یواشکی غصه ها شونو زمین گذاشتند و کنار ایستادند،
شاه از روی عمارت داد زد " مردم ، غصه ها رو وسط میدون گذاشتید حالا وقتشه که
هر کسی بره و یه کیسه از این غصه ها رو برداره"
مردم
به چشم بر هم زدنی، دویدند ، هرکس خدا، خدا می کرد بتونه زودتر کیسه غصه ی خودش رو
برداره، که نکنه بغچه ای بزرگتر از مال خودش قسمتش بشه.
دهم تیر 1388
|
یک شاخک در ما هست که وجود دیگران را با آن حس می کنیم : برگ یک درخت را یا یک انسان را .