تبليغاتX
خواب های نقره ای

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی




به ایده خواهرم به کوشش اینجانب

سی ام اسفند 1387 |

اینطور میگن این روزا...

به هر حال دم عیدی پست نوشتن خیلی هم آسون نیست ولی جالب ترین اتفاق اخیر برای من این بود :

دیروز عصر رفته بودم آرایشگاه دختر خانم گلی هم با مادرش اومده اونجا که پیش دبستانی می رفت و مدام کیف مادرش رو می انداخت روی شونشو خلاصه حسابی مانور می داد، از قضا تصمیم گرفت ( مادرش البته) که موهای دختر رو که تا زیر شونه هاش بود کوتاه کنه. موهای لخت قهوه ای روشنی داشت.

آرایشگر پیشنهاد کرد براش گرد کوتاه کنه که دور صورتش رو بگیره ( مدل بسیار رایجی است بین دختر بچه های با این جنس مو) ولی مادر با درایتش گفت نه بهتره که روی موهاش خورد بشه ( این هم مدل بسیار رایجی است بین هم سن و سال های من و البته خود من !) بعد چند دقیقه ما دختر بچه را دیدیم که خودش را داخل آینه وارسی می کند و هی به قول معروف لب برمی چیند و یک آن دیدیم زد زیر گریه، که من موهامو می خوام چرا موهام این طوری شده و مادر پر فکرش به جای اینکه یه جوری بچه رو آروم کنه مدام می گفت گریه نکون، زشت تر شدی!

راستی راستی بعضی وقت ها بعضی چیزها به سختی جبران می شوند و گاهی اوقات هم اصلاً جبران نمی شوند.

حاشیه: با اجازه می خواستم از رضا که خواسته براش یه پست بزنم بخوام که با این کلمات اگه تونست یه خاطره بسازه:

بوی عید ، سرویس هادیان، بوی گلاب، مینی بوس شسته شده

 

از همین جا به دوستان خوبم ساقی، لیلا، بیلمز، حمزه خودمون، خانم ژ.م ، شهره ( که اخیراً تار مرغوبی خریداری کرده )، الناز، معصومه،دخمل بابا، پریا، زهرا، محبوبه ها، ارژنگ، ارغوان،امیر، نفیسه ها، احسان ها، محسن ها، علی ها، فیاچهر، مریم، لیلی، سمیه، رضا ها ، ساناز، سمانه،شادی، مائده، وحید، ناهید، سحر، مهسا، شاهد، نگار، محمد ، محمود، جامعه طراحان گرافیکی محترم و عکاسان ، جامعه اجتماع پژوه و هیات همراه،نقاشان ساختمان ، جوامع مهندسی،شعرا، داستان نویسان، فلاسفه، هنر دوستان، موسیقی دانان و همه کسانی که دیگه یادم نبود اسمشونو بنویسم، و البته همه فک و فامیلمون، می گم عیدتون مبارک ولی سال تحویلم یه لحظه است عین همه لحظه ها فقط توجهمون بهش زیاد می شه.

 

سالی سرشار از موفقیت برای همه ایرانیان آرزو می کنم .

 

بیست و هشتم اسفند 1387 |

طبقه memorials

این عکس طبقه دوم ویترینیه که گوشه اتاق من هست، باقی مانده ای از خاطرات کسانی که دوستشان دارم. کسانی که می بینمشان یا نمی بینمشان ، دورند یا نزدیک. البته یک نکته دیگر هم هست همه خاطرات را نمی شود کوچک کرد و داخل یک طبقه گذاشت .همه ما از این طبقات داریم ، فقط گاهی یادمان می رود.

خودت رو پیدا کردی؟

بیست و سوم اسفند 1387 |

دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است ...

خب به هر حال برای هر کسی ممکنه پیش بیاد، صبح خوابم برد . یعنی مامانم هم خوابش برد . من نمیدونم مربوط می شه یا نه ولی خاله م از یه ضرب المثل استفاده می کنه که صبحی وقتی بیدار شدم و دیدم مامانم هم خوابش برده حس کردم اگه خالم منو می دید می گفت : " بنا که خشت می خواد می دند دستش " منم رفتم تو رختخواب باز خوابیدم تا ساعت هفت.

بعد از تناول صبحانه و غیره تصمیم گرفتم که به سمت محل کار ، قدم بزنم ( نیست که خیلی به موقع بود ) به هر حال یه جایی گفتم سوار تاکسی بشم ، دو تا خانم عقب نشسته بودند، یه جوون تر یه پیر تر . من جلو نشستم و بعد سر بزرگمهر یه مرد و یه پیرزن از تاکسی پیاده شدند.

به هر حال الان من پشت کامپیوتر نشستم و دارم پست می نویسم . آخر سالی چه کارها که من سر کار نمی کنم .

بیست و یکم اسفند 1387 |

بیگانگی

بعضی وقتها دلم می خواهد صبح که بیدار می شوم زیاد با محیط آشنا نباشم ، غریبه باشم، شاید هم بیگانه . دیشب از شبکه تهران Into the wild را تماشا کردم ( هر چند که آنقدر سانسورش کرده بودند که می شد گفت یک فیلم جدید ساخته اند ، عادت کردیم برخی بدیهیات را نشان خلق الله ندهیم و بعد انگشت حیرت به دهان بگزیم که چرا ما خیلی چیزها را نمی فهمیم، البته معرفی خوبی بود برای اینکه اگر کسی رو می شناسید که این فیلم رو داره ازش بگیرید ببینید.) و بعد همان جا کنار میز غذا خوری، روی زمین خوابیدم . چیزی که از همه لذت بخش تره اینه که وقتی جای غریبی می خوابی ، صبح وقتی بیدار می شوی با اینکه شاید هزار بار از آن نقطه رد شدی ، ولی برای بیدار شدنت آنجا غریبه ای، روشنی صبح برایت تازه تر است و شاید حسی برای آغاز داری. وشاید قطعه شعری زمزمه کنی، و بخوانی:

"بنگر چگونه دست تکان می دهم

 گویی مرا برای وداع آفریده اند!

کنج لبان من

نام کدام گمشده ای جای مانده است"

 

 یا شاید چه می دانم سرودی.

 

دوازدهم اسفند 1387 |

کلیدت ...

                      

هشتم اسفند 1387 |

فقط مشکلش این بود که ...

دیروز بردنش، نمی دونم چرا؟ کاری نمی کرد که! همش جلوی در دراز میکشید و از لای چشمهاش دور و بر و می پایید. بی چاره بعضی وقتها توی کریدور قدم می زد. یا روی سقف نماز خونه می نشست .

بد ترین کارش این بود که نصف شب رفته بود اتاق بغلی ما که اونم دوستان زحمت کشیدند آوردنش بیرون. یه بار پشت میز گندهه اتاق خودمون نشسته بود.

با هیچ کس غریب نبود انگار، هر کس میومد می پرید جلو ، بنده خدا فقط گمونم مشکلش این بود که " مموش " بود .یکی می گفت " مشکلش این بوده که مردم رو با اون خودِ دیگرشون مواجه کرده" ( منظورش به اونهایی بود که گاهی یادشون می رفت همه موجودات زنده ، حق دارند زندگی کنند ، خدا رو شکر من که چنین صحنه های دلخراشی را از نزدیک ندیدم.)

من از نامبرده عکس ندارم ، اگر دوستان محبت کنند عکس " مموش" رو می گذارم ، شاید فرجی شد و پیداش کردیم.

دیروز ظهر گویا با یک گونی از محل خارج شده، به مقصد نا معلومی البته. من که دلم براش تنگ شده. شما رو نمی دونم .

پنجم اسفند 1387 |

روایت منبر

چند روز پیش email ی داشتم از محمود محمدی ، که حاوی روایتی بود که جان می داد برای پست وبلاگ، کمکی دست کاریش کردم و  شد پست روز سوم اسفند ماه بنده . ( از آقای محمدی برای این روایت ممنونم .)

 

مردم در مسجد نشسته بودند و ملا روی منبر همین طور که  دانه های تسبیحش را رد می کرد ، از شهادت و  بهشت و حوریان بهشتی و این جور چیزا  حرف می زد  كه بچه ی كچلی داد زد :

"حاج آقا،امام حسین قویتر بود یا بروس لی؟"

 ملا نگاه از سر بزگواری به بچه انداخت و گفت "معلومه امام حسین بچه جون ! بروس لی كیه دیگه؟"

 بچه که چشم هایش برق می زد بازویش نشان داد و گفت :

"بروس لی یه آدم خفن بود كه خیلیم كارته باز بود بعدشم که  مسلمون شد ، اسمشو گذاشت محمدعلی كلی"

 ملا بی توجه به صحبت بچه ، به سخنرانیش ادامه داد و برای گرم كردن مجلس شروع كرد از بهشت و حوریان بهشتی صحبت كردن. از دهن همه مردان آب راه افتاده بود ، كه باز پسر بچه پراند" حاج آقا آنجلیا جولی خوشگلتره یا حوریای بهشتی؟"

 ملا که اصلاً این اسم تا به حال به گوشش نخورده بود چهره اش تلخ شد "خوب معلومه حوریا"

 بچه، از این جواب قاطع قانع نشد و پرسید:

"حالا اگه یكی شهید شد و رفت بهشت و حوری نخواست عوضش آنجلیا جولیو خواست تكلیفش چیه؟"

 ملا تسبیحش را مشت کرد و داد زد" این انجلینا كدوم خریه بچه؟‌ اصلا صاحب این توله كیه؟"

وقتی دید بچه بی صاحبه با خیال اینكه ازش زهرچشم گرفته و دیگه تا آخر مجلس حرفی نمیزنه دستی به ریشش کشید و به وعظ  ادامه داد "بله كجا بودیم؟"

بچه که چهار زانو نشسته بود و دستش را روی موکت زیر پاش م یکشید با صدای نسبتاً آرامی گفت :

" اونجا بودیم كه اگه یكی حوری نخواست آجلیا چی می شه؟"

ملا دلش می خواست چند تا فحش آب دار نثار بچه کند و از منبر پایین بیاید و پرتش كند بیرون كه از ته مجلس غلامعلی پشمی گفت "خوب راست میگه بچه حالا ما حوری نخوایم جنفیر لوپز بخوایم باید كیو ببینیم"

حسن نونوا دا دزد " من جسیكا البا میخوام"

فراش مسجد از کنار در همین طور که نگاهش به کفشهای مردم بود رو به منبر گفت " حالا كه اینطور شد منم نیكول كیدمن رو میخوام "

عباس آقا قصاب در آمد " غلط كردی نیكول كیدمن ماله حاجیته!"

در همین حال  صدایی از قسمت خواهران بلند شد و گفت" منم بردپیتو میخوام"

ملا باخودش گفت چقدر صدا براش آشناست كه یهو یادش آمد این صدای قمر خانم زنشه!

با عصبانیت داد زد"تو گوه خوردی زنیكه خر"

یک دفعه مسجد ساكت شد و همه فكر كردن ملا با عباس قصاب بوده چون قسمت "زنیكه خر" رو ملا تو دلش گفته بود.عباس قصابم این فكر را كرده بود.

 و مسئله اینجاست، آخرین فحشی كه عباس قصاب شنیده بود " بی فرهنگ "بود كه بر میگشت به پنج سال قبل   و عباس قصاب بعلت كتك زدن یارو تا سر حد مرگ به سه سال حبس محكوم شده بود .

عباس قصاب داشت آستیناشو بالا میزد و طرف منبر می رفت. ملا هم از ترس  وضوش باطل شده بود و تند تند ذكر می گفت تا  بلکه  فرجی شود و به خیر بگذرد.

بچه تخص همین طور که برای ملا شكلك درمی آورد نعلینای ملا رو پوشید و زد به چاک .

سوم اسفند 1387 |



یک شاخک در ما هست که وجود دیگران را با آن حس می کنیم : برگ یک درخت را یا یک انسان را .




نوشتنم نمی آید... این بار شما بنویس
اندر احوالات عشق از نوع Post-Love
یک وقت هایی آدم دلش برای یکی تنگ می شود یا شاید لک می زند و بعد همه چیز را بهانه می کند
چه کسی حاج آقا را ناراحت می کند؟
به هر حال پا جای پای کوکب خانم خدا بیامرز گذاشتن دردسر زیاد داره.
آهای لقمه جویده رو فرو بده حداقل!
حساسیت
womanly
کیسه غصه

پای تر باران
سایه بیدار من
ناگفته ها من به آخرین سطر نانوشته هایم می اندیشم
اخبار کانون آفرینش داستان اصفهان
منِ دورن
سایه
نوشته های طنز سید ابراهیم نبوی
بباید ستایش نمود عشق را
لابرنت من
من و خودم ودلم!
حرفهایم با علی
چهار ستون در فرنگ
صداي پاي نسيم
دف و کوزه
تحقيقات فلسفي
مداد
شب نوا
بازتاب نفس صبحدمان
خانه ی فرهنگ گیلان
دنیای کوچک آقای اوف
نامه هاي پارسي
رهگذر نامه
گیلک دات نت
یادداشتهای یک مهندس برق
بوی بارون، قهوه ، سیگار
چسب زخم
روزمرگی های دخمل بابا
The Litrature Network
کتابهای رایگان فارسی-خبرنامه
يک پزشک
فوتو هايکو
Oakparkchildcare
websitetemplates
بانك تصوير
audio books
بزرگ مرد کوچک
تازگي
Pirate bay
استامينوفن
فلسفه ذهن
brain waves
دایره المعارف اسطوره شناسی
fragments of consciousness
Consciousness Online
جانانه زیستن
HTML GIANT
Zach Plague
قشنگ یعنی: تعریف عاشقانه اشکال
Story in Literary Fiction
Quick Fiction
پرز
فا..نگ ویست
منصفانه
زرّافه‌ی ایده‌آلیست
قصه های عامه پسند