تبليغاتX
خواب های نقره ای

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی




این پست صرفا جهت تبلیغات ارائه می شود.

  سفارش عکس شما با هنر مندان ، نخبگان، نویسندگان، شاعران، فلاسفه، جامعه شناسان سیاستمداران و البته شخصیت های مهم دیگری مثل این دوستان، شاید پذیرفته شود. – به شرطی که کاراکتر مورد نظر در دسترس باشد.-

نمونه کار :         

به ترتیب از راست به چپ: سالی- هستی- مایک

گروه تولید تصویر ElnaZahra

عکاس : الناز

باقی قضایا را یه جوری حلش می کنیم.

حاشیه: ما یک دوست تازه شاعر هم داریم - که البته از وقتی شاعر شده خیلی قیافه می گیره - چنانچه مایل باشید در مدح شما شعری خواهند سرود. ایشان کسی نیستند جز : خانم شهره!

بیست و هفتم بهمن 1387 |

تئوری بابابزرگ من در راستای تائوی فیزیک

بابا بزرگم می گه اول هفته پول به کسی نده، حواست باشه صبحها که از خونه می ری بیرون اول صبحی تو صورت  کسی نگاه نکن که نمی شناسیش.

حالا وای به هفته ای که اولش پول داده باشی به کسی، دیگه تا جمعه همین طوری هی باید پول بدی، قبض موبایلت میاد، شارژ پارکینگو باید بدی. لباست پاره می شه، باید یه دونه نو بخری، زیپ کیفت می ترکه، موعد پرداخت وامت می رسه قسط باید بدی... هی باید پول بدی و پول بدی و پول بدی، مترقبه و غیر مترقبه .

هفته ای که بر من گذشت جز اون هفته ها بود . فیزیکی و متافیزیکی، مادی و معنوی، عقلی و احساسی ، آقا از زمین و آسمون بارید. حالا تازه جمعه شده . شما را به مقدساتتون امشب آخر وقت اوقات ما رو تلخ نکنین که من دیگه وضعم "واگوده نشا" ست و همچین طاقتی برام نمونده .

این بحث یه چیزی توی مایه های "یانگ"، "یین" چینیه . البته امیدوارم هر چه زودتر از این وضعیت مشابه "یانگ" به وضعیت "یین" برسم .

                                                  یین ، یانگ 

حاشیه :

1-      من یه پست به دخمل بابا بده کارم، قول می دم به زودی براش آپ کنم .

2-      آقا دعا کنین این ویراستار ما هر چی زودتر جا گیر شه ، کارا مونده "ساقی" ها !

3-      یه چیز دیگه می خواستم بنویسم به کل فراموش کردم .

بیست و پنجم بهمن 1387 |

زن در محل کار شما یعنی چه؟

 

همکار ما خانمِ ... صبح تا ظهر با همسر عزیزش که از جونش بیشتر دوستش داره توی یک اتاق کار می کنن، بعد هر دو تاشون خسته می شن، کسل می شن ، چشم درد می گیرن بس که زل می زنن به صفحه این مانیتور، بعد هر دوشون بی حوصله می شن، بعد هر دوشون گرسنه میشند، هر دوشون یادشون می افته که برن ناهار بخورن. همسرِ خوب خوش مرامِ البته خسته، خیلی خسته و خیلی کسل ، میز رو انتخاب می کنه. خانم غذا رو می ریزه توی بشقاب، توی ماکرو فر گرم میکنه، می یاره سر میز، همسرِ خوب که حتماً دیشب هم کلی قربون صدقه اش رفته بوده البته نه موقعی که غذا می پخته یا نه وقتی که داشته بچه رو می خوابونده ، مسلماً زمانی دیگه ، حالا سر میز نشسته و فقط داره به یک چیز نگاه می کنه ، بشقاب غذا و خانم ِ احمق ما هم فقط به یک چیز نگاه می کنه غذا خوردن همسرش.

من این صحنه رو بیش از بیست بار دیدم. تمام لحظه هاشو حفظم. امروز به الناز گفتم که بعد از اینکه غذا شونو می خورن چه کار می کنن، مرد گنده پا شد از توی سالن غذا خوری رفت، حتی بشقاب غذا رو بر نداشت توی ظرف شویی بگذاره و بعد خانمِ خودکار ما درست مثل یک ماشین برنامه ریزی شده همه ظرفهایی که سر میز بود برداشت ، جمع کرد، شست، دسته کرد، اونهایی که مال خودشون بود، داخل پاکت پلاستیکی که با خودش آورده بود گذاشت و بعد دقیقاً مثل یک نفهم که وظیفه اش فقط تولید لذت برای شوهرش بوده از سالن خارج شد .

بارها خواستم با این خانم حرف بزنم و می دونم که من و الناز این کار رو می کنیم، یک روز بالاخره .می خوام بگم عزیزِ من شاید شما دست پختت حرف نداره- اینو از حرفهای دوستاش فهمیدم- که تو رو مجاب می کنه همیشه غذا رو تو بپزی، ولی ظرف شستن تو حتی اگر هم خیلی خوب باشه خجالت آوره که تو مثل یک کنیز هر روز ظهر ظرفهای شوهرتو بشوری وقتی اون بعد از غذا ول می کنه می ره .

دوست من، خانمِ .... من منکر این نیستم که ایجاد لذت برای کسی که دوستش داریم خوب و لذت بخشه، ولی کسی که حداقل برای احترام به تو یک روز هم اون ظرف ها رو بشوره . اصلاً کار دشواری نیست آقای... کافیه فقط اون ابر کنار جا ظرفی رو به مایع ظرف شویی و آب آغشته کنید، و بعد بکشیدش روی ظرف ها اون موقع اگر به این فکر کنید که خانمتون هم از صبح تا حالا کنار خودتون کار کرده، دیشب تا دیر وقت اون موقع که شما پای اخبار چرت می زدید غذا درست کرده، به بچه ها رسیده ، و حالا هم با اشتیاق از سهم خودش توی غذا به شما بخشیده و بعد ازتون پرسیده سیر شدی؟ می فهمید که این ظرف شستن لذت بخش ترین کار تمام دنیاست ولی دستهای شما با این کار بیگانه هستند .

 

پ . ن : در محل کار ما هر کس بعد از غذا موظفه ظرف خودشو بشوره ، همه آقایانی که همسرشان کنارشان نیست و یا همسری ندارند خودشان این حرکت را می کنند به جز دو زوجی که همسرانشان با آنها کار می کنند!

بیستم بهمن 1387 |

منم همین طور هولدن

برای تولدم امسال یکی از دوستای خوبم لطف بزرگی کرد و کتابی رو که هنوز چاپ نشده بود برام به عنوان هدیه فرستاد، یکی از داستان های این مجموعه داستان اسمش بود " شورش کوچک در مدرسه ..." – به دلایلی اسم کامل داستان رو نمی نویسم. - توی صفحات 100 و 101 از این مجموعه داستان نوشته :

 

-          سالی تا حالا از زندگی سیر شدی؟ منظورم اینه که تا حالا از این ترسیدی که اگه یه کاری نکنی، همه چی یه جورایی برات مزخرف و حال به هم زن بشه ؟

سالی گفت :

-          آره معلومه.

هولدن پرسید:

-          از مدرسه خوشت میاد؟

-          بدجوری حال آدمو میگیره.

-          یعنی ازش متنفری؟

-          خب، راستش متنفر نیستم.

هولدن گفت :

-          خب، من ازش متنفرم. پسر، بد جوری ازش متنفرم! اما فقط از مدرسه متنفر نیستم ؛ از همه چی متنفرم. از زندگی تو نیویورک متنفرم. از اتوبوسای خیابون پنجم و اتوبوسای خیابون مدیسون . پیاده شدن از در وسطی متنفرم. از سینمای خیابون هفتاد و دوم با ابرهای ساختگی آویزون از سقفش و این که کسایی مثل جرج هریسونو بشناسم و این که وقتی بخوام از ساختمون بزنم بیرون مجبور باشم سوار آسانسور بشم، و از این که همیشه تموم شلوارام قالب تن پسرای بروکس باشه، متنفرم.

صدایش هیجان بیشتری  به خود گرفت .

-          یا چه می دونم چیزایی مثل اینا دیگه. می فهمی چی می گم؟ اصلاً چیزی فهمیدی؟ ....

 

می خواستم بگم، هی هولدن منم از خیلی چیزا متنفرم،و از همه اونا مهم تر اینکه چرا منِ لعنتی یه دخترم .

 

هجدهم بهمن 1387 |

برای چند سال قبله اون استاده که کتش روی صندلی جا مونده و موهاش یه خرده سفیده!

 متنی که در زیر تصویر آمده ابداَ پست مدرن نیست، از هر جاش نفهمیدید دیگه ادامه ندید. ممکنه برای شما نباشه. - به جاش متن پائینی رو بخونید -

چطور بود؟

چند بار لبخند زدی؟ بیش تر از سه تاشم جا داره! اینا که خنده نبوده لبخند بوده. یه روز که من خیلی وضع روحیم خراب بود یه دوست - یکی از دوست های مشترک و البته شاعرمون،که برای بچه هام کتاب می نویسه - اینو برای من فرستاد. حالا منم برای شما .

من که می دونم ... اونجا کجا بود؟همون جا که من با انگشتام سه رو نشون می دادم؟ رو به روی هتل عباسی ؟ یادم نیست! هر جا بود من همون جا گفتم پیش بینی هام حرف نداره . ای کاش می شد توی وبلاگ ادای صدا در آورد . اگه می شد من صدامو صاف می کردم و بعد می گفتم " به من اعتماد کنید. " کار سختی نیست می تونی این جمله رو از قول من بگی !

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comبه خودت اعتماد کن.تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 

                                                                جوونیای شارلوت

                                                                          

سیزدهم بهمن 1387 |

نمونه يك رابطه شهروندي نسبتاً نا سالم

خب، ما كه نمي خواستيم بر گرديم، اين هاجر خانم خوابالو داشت افقي مي شد وسط حرم ، گفتيم بلند شيم چادر سر كنيم و بريم هتل . نگاهِ ساعت كرديم ، يك بعد از نصفه شب هست كه باشه ، ما شير زن نيستيم كه هستيم . اينجا شهر امام رضا نيست ، كه هست . اصل بر اعتماد متقابل نيست ، كه هست . جهان اسلام امن و امان نيست، كه بايد باشه ، چون هميشه ديده و شنيده بوديم، بيشتر شنيده بوديم البته، كه جامعه ديني و به خصوص اسلامي، امنيتش حرف نداره  راه افتاديم.

و الحق و الانصاف كه تا سر كوچه هتل آپارتمان همه چيز مطابق موازين و گفته ها رخ داد . تا اينكه اون دو نفر سر و كله شون پيدا شد . البته از حق نبايد گذشت ، خيلي مودب از دور داد مي كشيدند و اولش به جون و قربون و ادا و اصول پيشنهاد هاي مختلف مي دادند. بيشتر كه وارد كوچه شديم و از ديد همان سه چهار تا رهگذر موجود در خيابان امام رضا  خارج شديم ، ساكت تر شدند و خلاصه، ما مي دويديم و اونها ، اونها مي دويدند و ما . دويوديم و دويديم تا هتل را به طرز ناشيانه اي رد كرديم. من جیغ می کشیدم و هاجر همین طور که جیغ می کشید می خندید ، من که نفهمیدم چه مرگش شده بود - البته بعداْ خودش هم اعتراف کرد که نمی دونسته چه مرگش بوده فقط خنده اش گرفته بوده - شاید خودشو مثل یه بازیگری چیزی تصور می کرده و برای خودش ذوق می کرده یا اینکه شاید فکر می کرده عجب خاطره فنا ناشدنی در حال شکل گیریه ، یا همچین مرضی.

اگر خودتان را جاي ما بگذاريد ، گمان كنم خوب حاليتان شود كه چه حال نا گفتني داشتيم. القصه شانسمان زد و آخر كوچه بن بست نبود . پيچيديم توي كوچه بغلي ، و باز هم خدا را شكر هنوز بساط يكي ، دو تا دست فروش به راه بود و ما آهسته كرديم و اونها هم البته اميدوارانه در پي ما آهسته روانه شدند .

رسيديم به دست فروشها ، و اين قسمت ماجرا از همه اصفهاني تره ، چون هاجر خانم متوجه شدند كه " به به چقدر اين شلوار ها مناسب هستند "و ايستادند تا چند تايي شلوار بخرند ، و هي چونه پشت چونه  تا اينكه رفقا رسيدند به ما .

و اما مسلماً داستان ما بي شباهت به يكي از آن فيلم هاي  happy end  قديمي آمريكايي نبود كه در آنها يك دفعه يكي از آن كلانتر هاي ستاره دار مي رسد و آن دو دختر جوان بلوند چشم آبيِ ميني ژوپ پوشيده را سوار اسبي چيزي مي كند و مي برد ، اینجا از شما می خواهم که تصور کنید چه صحنه رمانتیک بی نظیری خلق میشود وقتی موهای دختر ها در باد می رقصد  البته آن وقتی که کلانتر را بغل کرده اند البته اگر دعوایشان نشود، تکرا می کنم اگر دعوایشان نشود شما می توانید این صحنه را نامزدی برای جایزه صلح جهانی بدانید. ما هم با اينكه هر دو چشم و ابرو مشكي بوديم و چادر به سر ، متوجه حضور يكي دو تا پليس خوش پوش ايراني شديم كه كمي آنطرف تر ايستاده بودند . ( داخل پرانتز بگویم ما هوش و حواس برایمان نمانده بود که بخواهد دعوایمان شود ، و یا صحنه ی رومانتیکی ایجاد کنیم. ) 

آخر ما جرا اين طوري تمام شد كه آن ها- یعنی پلیس ها - ما را بردند هتل ولي نتوانستند جواب هاجر خانم ماجرا را به خاطر اين سوال بدهند. هاجر  همان پلاستیکی که شلوارهای فوق العاده اش را داخلشان چپانده بود بغل کرده بود، که چشم هایش  گرد شد و از آن یکی پلیسی که چاق تر بود و ریشش را می خاراند پرسید " معذرت مي خوام ، ولي شما چرا الگانس ندارين ؟ "

دوازدهم بهمن 1387 |

نمونه یک رابطه شهروندی سالمِ پر مهر

من نمی دونما حمزه تعریف می کرد.

 

انگار کسی صدام می کنه،... شایدم نمی کنه... برو بابا ... کی حالشو داره بر گرده نگاه کنه تو این سرما؟...صدا می کنه ها ... نه بابا کی اینجا آخه تو این کوچه با من کار داره...- صدا بلند تر شد- ...  بی خیال بابا.- صدا بلند تر شد - نه خیــــــــــــر  ... انگار صدا می زنه!

ایستادم و رو برگرداندم. پالتوی کوتاه کرمی رنگی پوشیده بود، تند تند راه می رفت ،نه، می شد گفت می دوید.

 رسید .

بله؟

هن و هن می کرد. چند ثانیه ای صبر کرد تا نفسش تازه شود . به سر من نگاه می کرد، البته لبخند هم ممممم ...، خب لبخند می زد و به سرم نگاه می کرد. چند ثانیه ای که وقفه افتاد جداً فهمیدم فرد خوش لباسی ست. حتی آرایش هم داشت . هنوز هن هن می کرد، فقط چند ثانیه گذشته بود. همان طور که پیروزمندانه به کله من  نگاه می کرد، بریده بریده گفت :

پسرم، کلاهتو از کجا خریدی؟

 

کلاهم را روی سرم جا به جا کردم، آدرس فروشگاه را دادم. کلاه را برداشتم دستش دادم.

دیگه به کله ی من نگاه نمی کرد. بر اندازش کرد.

 

به نظر گرم می یاد ، می خوام یه دونه شو برای شوهرم بخرم. امسال زمستون خیلی سرده.

 

کلاه را پس داد، لبخندش این دفعه متفاوت بود، جوان تر می زد، خیلی جوان تر، مثلاً 50 ساله .

و رفت.

 

 

حمزه!

ولی من فک کنما فک کنم، عاشقت شده باشه کلاهه هم  خب ، می تونه بهانه باشه.

هشتم بهمن 1387 |

دیوید هیوم که بود و چه کرد؟ ...................... ( 2 نمره )

خب  تا اونجا که یادمه یه کت کرمی با یه شلوار کتون پوشیده بود، یه کیف قهوه ای چرم هم دستش بود. از توی همون کیفه یه مشت برگه در آورد و دراز کرد سمت من خب گرفتمشون. نامه بودن ، دیدم تایپ کرده گفتم " جناب هیوم، بهتر نبود این نامه ها رو با خط خودتون می نوشتید؟" – دقت کردید ؟ من گفتم جناب هیوم!- ای بابا این یارو دیگه از کجا تو خواب من پیداش شد؟

دیوید هیوم سال 1776 یا همون دور و برها مرده و دیشب با یک دست لباس مد روز با یه کیف تر و تمیز اومده بود توی خواب من مسائل امروز زندگی بشریت رو بررسی می کرد و البته هنوز هم چندان محبوب نبود!

خلاصه که آقا دیوید نامه هاشو داد و بعد خداحافظی گرمی کردیم و من اومدم خونه یعنی رفتم خونه. این که چه حرفهایی زدیم چون چندان سر و ته نداشت بی خیال بازگو کردنشون. ولی من امروز صبح دیوید هیوم رو در اینترنت جستجو کردم ، عین همونی بود که توی خواب من  اومده بود فقط هیوم واقعی بنده خدا رخت و لباسش خیلی فرق داشت و گمون نمی کنم به مخیله اش هم خطور می کرد که بشه روزی تایپ کرد و ننوشت .

خب، من و ساقی امروز صبح سعی کردیم بفهمیم که این خوابِ به قول ساقی هپروتی چه جوری برای من به وقوع پیوسته ولی ایشون همه چیز رو ربط دادن به اینکه من شب قبلش شام نخورده بودم و آدم گرسنه هر چیزی ممکنه براش پیش بیاد . حتی ممکنه خواب بهشت ببینه یا جهنم یا حتی عالم برزخ چون اصلا حواسش نیست و شکمش هم بی خود داره سر و صدا می کنه.  

                                Hume                                                                             

ششم بهمن 1387 |

یک کلوم از مادر عروس!

انجام دادن کاری که دوستش دارید، یک دستورالعمل برای یک زندگی بی دردسر نیست، بلکه راهنمایی برای یک زندگی پرشور است . به احتمال زیاد، هم مسئولیت هایتان بیشتر می شود و هم مشکلاتتان .

سوم بهمن 1387 |



یک شاخک در ما هست که وجود دیگران را با آن حس می کنیم : برگ یک درخت را یا یک انسان را .




نوشتنم نمی آید... این بار شما بنویس
اندر احوالات عشق از نوع Post-Love
یک وقت هایی آدم دلش برای یکی تنگ می شود یا شاید لک می زند و بعد همه چیز را بهانه می کند
چه کسی حاج آقا را ناراحت می کند؟
به هر حال پا جای پای کوکب خانم خدا بیامرز گذاشتن دردسر زیاد داره.
آهای لقمه جویده رو فرو بده حداقل!
حساسیت
womanly
کیسه غصه

پای تر باران
سایه بیدار من
ناگفته ها من به آخرین سطر نانوشته هایم می اندیشم
اخبار کانون آفرینش داستان اصفهان
منِ دورن
سایه
نوشته های طنز سید ابراهیم نبوی
بباید ستایش نمود عشق را
لابرنت من
من و خودم ودلم!
حرفهایم با علی
چهار ستون در فرنگ
صداي پاي نسيم
دف و کوزه
تحقيقات فلسفي
مداد
شب نوا
بازتاب نفس صبحدمان
خانه ی فرهنگ گیلان
دنیای کوچک آقای اوف
نامه هاي پارسي
رهگذر نامه
گیلک دات نت
یادداشتهای یک مهندس برق
بوی بارون، قهوه ، سیگار
چسب زخم
روزمرگی های دخمل بابا
The Litrature Network
کتابهای رایگان فارسی-خبرنامه
يک پزشک
فوتو هايکو
Oakparkchildcare
websitetemplates
بانك تصوير
audio books
بزرگ مرد کوچک
تازگي
Pirate bay
استامينوفن
فلسفه ذهن
brain waves
دایره المعارف اسطوره شناسی
fragments of consciousness
Consciousness Online
جانانه زیستن
HTML GIANT
Zach Plague
قشنگ یعنی: تعریف عاشقانه اشکال
Story in Literary Fiction
Quick Fiction
پرز
فا..نگ ویست
منصفانه
زرّافه‌ی ایده‌آلیست
قصه های عامه پسند