|
من نمی دونما حمزه تعریف می کرد.
انگار کسی صدام می کنه،... شایدم نمی کنه... برو بابا ... کی حالشو داره بر گرده نگاه کنه تو این سرما؟...صدا می کنه ها ... نه بابا کی اینجا آخه تو این کوچه با من کار داره...- صدا بلند تر شد- ... بی خیال بابا.- صدا بلند تر شد - نه خیــــــــــــر ... انگار صدا می زنه!
ایستادم و رو برگرداندم. پالتوی کوتاه کرمی رنگی پوشیده بود، تند تند راه می رفت ،نه، می شد گفت می دوید.
رسید .
بله؟
هن و هن می کرد. چند ثانیه ای صبر کرد تا نفسش تازه شود . به سر من نگاه می کرد، البته لبخند هم ممممم ...، خب لبخند می زد و به سرم نگاه می کرد. چند ثانیه ای که وقفه افتاد جداً فهمیدم فرد خوش لباسی ست. حتی آرایش هم داشت . هنوز هن هن می کرد، فقط چند ثانیه گذشته بود. همان طور که پیروزمندانه به کله من نگاه می کرد، بریده بریده گفت :
پسرم، کلاهتو از کجا خریدی؟
کلاهم را روی سرم جا به جا کردم، آدرس فروشگاه را دادم. کلاه را برداشتم دستش دادم.
دیگه به کله ی من نگاه نمی کرد. بر اندازش کرد.
به نظر گرم می یاد ، می خوام یه دونه شو برای شوهرم بخرم. امسال زمستون خیلی سرده.
کلاه را پس داد، لبخندش این دفعه متفاوت بود، جوان تر می زد، خیلی جوان تر، مثلاً 50 ساله .
و رفت.
حمزه!
ولی من فک کنما فک کنم، عاشقت شده باشه کلاهه هم خب ، می تونه بهانه باشه. |