|
- اون تی شرت صورتیه ؟
- خب... خب ..
- نه بهرام از رنگ صورتی بدش میاد، تازه صورتی و زرد که زیادم قشنگ نیست ، قرار نیست از چشمش بیفتم که، نه ... گم شو بابا.
گلهای نرگس داخل گلدان را مرتب کرد.
با انگشت سبابه با یکی از گلها بازی میکرد باز گفت :
- می گم کرم قهوه ای بهتر نیس؟ رنگ پوستمم که ... خب .... نه بابا .... سرخ آبی ؟ چرند نگو می گم بهرام از این خانواده صورتی متنفره ... خب ، می گما ولش کن ... نه بابا .... نه نکبت ، هیچی ...نه .... خب یه کاریش می کنم .
سوپ داخل قابلمه را هم زد .
- قربونت ژاله جون ... نه بابا گم شو . مرسی از هم فکریت ... نتیجه مهم نیست ... برو بمیر...گم شو بابا ...می بینمت جمعه... از اولم من کاری با تو یکی نداشتم.
لبخند می زد . تلفن را گذاشت روی کابینت آشپز خانه .
بلوز دامن کرم قهوه ای را پوشید . آرایش کرد . موهایش را مرتب کرد . به ساعت که نگاه کرد دیگر وقت آمدن بهرام بود .
- سلام.
- دیر کردی.
- آره خب ... چرا ، خوب بود . تو که هیچ وقت نمیای برا چی می پرسی ؟
- خب اومدی مگه تا حالا ؟
- مگه من دارم در مورد غذا می گم ؟ می گم شده پاشی بیای یه بار با من ؟ اصلن برات مهمه؟
- صدات نمی یاد؟ چی؟.... صد دفعه گفتم وقتی توی توالتی بلند حرف نزن ....
- نقل این نیس... نه خیر .
- مگه دعوتت نکردن؟ ... دروغ نگو ... اِ .. اِ خودش بهت زنگ نزد؟
- اِ ... مگه دعوت چه ریختیه؟
- بسه دیگه حوصله دعوا ندارم.
- پس چیه اگه دعوا نیس ؟
- ....
- گفتم حوصله ندارم ... شامت حاضره ... نه خیر من با ژاله شام خوردم .
- مگه من از تو می پرسم این کیسه چیه تو دستت ؟
- لباس کاره که باشه ... من غیر منطقیم؟
- نه خیر، خیلیم پول میدی، که بشه تازه باهاش گل بخرم ؟ از خونه ژاله اینا چیدم .
این شب چهارصدوپنجاه و سومین شبی بود که بهرام با لباس کارش می رسید ، موقع شستن دستهاش از داخل توالت می گفت:
- معلومه که دلم می خواد بیام ... هیچی، گفتم تو برام مهمی .
و بعد نمی شنید زنش چه می گوید ، شیر آب را که می بست . چند کلمه دیگر می گفت و بعد تنها شام می خورد . دیگر حرفی نمی زدند، تا روز تعطیلی چیزی که چهار کلمه اضافه تر بگویند ،یا عکسهای اردوی هفته قبل زنش را ببینند، اگر زنش با گروه اکتشاف به غار نرفته بود ، البته.
سیده زهرا میرباقری
|