تبليغاتX
خواب های نقره ای

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی




مادرها و فرزندها

قسمت هایی از گفتگوی یک مادر و دختر :

دختر : مامان می گم ، دختر شهین خانم نامزدیشو بهم زده .

مادر : وا چرا؟

دختر : چه می دونم می گفت طرف خیلی سرد بوده ، تو تموم دوره نامزدی شون حتی یه بارم دستشو نگرفته بوده .

مادر : این چه حرفیه ؟ مگه نامزدی مال این کاراست ؟ نامزدی برای آشنایی بیشتره نه این کارا .

قسمتهایی از گفتگوی همین مادر با پسرش :

پسر : مامان !

مادر : جونم مامان جون !

پسر : می گم اشکال داره آدم تو دوره نامزدیش ، نامزدشو ببوسه ؟

مادر : نه مامان جون چه اشکالی داره ، اصلن نامزدی برا همین چیزاست دیگه .

بیست و هفتم دی 1387 |

چای بفرمائید....

بیست و چهارم دی 1387 |

یک نفر از گروه اکتشاف

-          اون تی شرت صورتیه ؟

-          خب... خب ..

-     نه بهرام از رنگ صورتی بدش میاد، تازه صورتی و زرد که زیادم قشنگ نیست ، قرار نیست از چشمش بیفتم که، نه ... گم شو بابا.

گلهای نرگس داخل گلدان را مرتب کرد.

با انگشت سبابه با یکی از گلها بازی میکرد باز گفت :

-     می گم کرم قهوه ای بهتر نیس؟ رنگ پوستمم که ... خب .... نه بابا .... سرخ آبی ؟ چرند نگو می گم بهرام از این خانواده صورتی متنفره ... خب ، می گما ولش کن ... نه بابا .... نه نکبت ، هیچی ...نه .... خب یه کاریش می کنم .

سوپ داخل قابلمه را هم زد .

-     قربونت ژاله جون ... نه بابا گم شو . مرسی از هم فکریت ... نتیجه مهم نیست ... برو بمیر...گم شو بابا ...می بینمت جمعه...  از اولم من کاری با تو یکی نداشتم.

لبخند می زد . تلفن را گذاشت روی کابینت آشپز خانه .

بلوز دامن کرم قهوه ای را پوشید . آرایش کرد . موهایش را مرتب کرد . به ساعت که نگاه کرد دیگر وقت آمدن بهرام بود .

-          سلام.

-          دیر کردی.

-          آره خب ... چرا ، خوب بود . تو که هیچ وقت نمیای برا چی می پرسی ؟

-          خب اومدی مگه تا حالا ؟

-          مگه من دارم در مورد غذا می گم ؟ می گم شده پاشی بیای یه بار با من ؟ اصلن برات مهمه؟

-          صدات نمی یاد؟ چی؟.... صد دفعه گفتم وقتی توی توالتی بلند حرف نزن ....

-          نقل این نیس... نه خیر .

-          مگه دعوتت نکردن؟ ... دروغ نگو ... اِ .. اِ خودش بهت زنگ نزد؟

-          اِ ... مگه دعوت چه ریختیه؟

-          بسه دیگه حوصله دعوا ندارم.

-          پس چیه اگه دعوا نیس ؟

-          ....

-          گفتم حوصله ندارم ... شامت حاضره ... نه خیر من با ژاله شام خوردم .

-          مگه من از تو می پرسم این کیسه چیه تو دستت ؟

-          لباس کاره که باشه ... من غیر منطقیم؟

-          نه خیر، خیلیم پول میدی، که بشه تازه باهاش گل بخرم ؟ از خونه ژاله اینا چیدم .

این شب چهارصدوپنجاه و سومین شبی بود که بهرام با لباس کارش می رسید ، موقع شستن دستهاش از داخل توالت می گفت:

-          معلومه که دلم می خواد بیام ... هیچی، گفتم تو برام مهمی .

و بعد نمی شنید زنش چه می گوید ، شیر آب را که می بست . چند کلمه دیگر می گفت و بعد تنها  شام می خورد . دیگر حرفی نمی زدند، تا روز تعطیلی چیزی که چهار کلمه اضافه تر بگویند ،یا عکسهای اردوی هفته قبل زنش را ببینند، اگر زنش با گروه اکتشاف به غار نرفته بود ، البته.

 

                                         سیده زهرا میرباقری

 

هجدهم دی 1387 |

ای هفت سالگی - فروغ فرخزاد -

چهاردهم دی 1387 |

شاید همین جا باشد.

آسمان مکثی کرد.

رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاريکی شنها

بخشيد

و به انگشت نشان دادسپيداری و گفت

.

.

.

دیر زمانی است که چیزی نمی گوید.

شاید چمدانی که به اندازه پیراهن تنهایی او جا دارد ...

هشتم دی 1387 |

ماجرای من و ناجی

قضیه اینه که وقتی بیدار شدم عین فیلما ، نمی دونستم کجام ، دیدم یه نفر روی دسته صندلی کنارم نشسته و من اصلا نفهمیدم ، از پنجره بیرون رو که نگاه کردم اصلا نمی شناختم مطمئن بودم نزدیک خونه نیستم . کمی که خواب از سرم پرید تازه فهمیدم چه غلط فاحشی کردم و سرویس رو عوضی سوار شدم . البته که جلوی ضرر رو از هر جا هم بگیری بازم فاجعه است اینو وقتی فهمیدم که اونجایی که نمی دونستم کجاست از سرویس پیاده شدم، بازم اون موقع به ذهنم رسید و یه اس ام اس زدم به ، کسی که در ادامه ازش با عنوان ناجی نام برده می شه .

از تابلو های در و دیوار فهمیدم اونجا خمینی شهره ، و از ریخت و قیافه من هم زار می زد که من مال اونجا نیستم ، با یه کوله نارنجی و تازه خبر ندارید که توی گوشم همین موسیقی که الان داره برای شما پخش می شه ، غوغا می کرد .

خیلی پیاده روی کردم از جهت غروب آفتاب فهمیدم جنوب کدوم طرفه پرسیدم که سه راه خمینی شهر از این وره ؟ ( به سوال دقت کنید ، نپرسیدم سه راه خمینی شهر از کدوم ور می رند ، چون توی اون خیابون که پر بود از باغ و زمین بایر و تعمیر گاه و غیره، یه دختر تنها اونم با سر و شکل متفاوت همچین سوالی بپرسه یعنی من گم شدم ! و البته گم شدن تو اون شرایط هم گمون نکنم چندان پسندیده باشه ) به هر حال با وجود اینکه ناجی از من خواسته بود یه جا وایسم من راه افتادم سمت جنوب و بعد از حدود نیم ساعت پیاده روی سر و کله ناجی پیدا شد ( و اذعان کرد تا به حال ناجی کسی نبوده و البته چون ادب ایجاب می کرد من هم بهش تبریک گفتم اونم از من تشکر کرد که چنین موفقیتی براش درست کردم ) این طوری شد که اون ناجی شد و من نجات پیدا کردم .

بماند که بعدا من و ناجی با هم رفتیم توی یه خیابونی که آخرش هیچی نبود اول خیابون باریک شد و بعدش خاکی شد و بعدش رفتیم توی یه مزرعه ! و خیابون اون موقع تموم شده بود .

حواشی موضوع و نتیجه گیری :

اولا برای استفاده بیشتر از زمانتون می تونید سر کار دو در کنید و به جای اینکه مثل آدمهای با وجدان از محل کارتون خارج شدید همون توی محل کارتون به کار شخصی بپردازید . ( اینطوری دیگه مجبور نمی شید با سرویس زود تر برگردید و شماره رو اشتباه کنید )

در ثانی، نکته اینجاست که دوست عزیز و مهربانم خانم شین . واو هم دقیقا و در همان زمان در جای دیگری از استان پهناور اصفهان گم شده بود ولی خب ایشون در یک منطقه مسکونی !

با همه اینها، من به شدت به ناجی خودم افتخار می کنم . به خصوص که بعد از اونکه منو نجات داد در رابطه با فلسفه سیگار کشیدن برام حرف زد و البته خیلی هم بی محابا رانندگی کرد چون به خاطر نجات من نیم ساعت به قراری که داشت دیر رسید .

در پایان از همه دست اندر کاران تشکر می کنم .

       

موضوع مهم : جناب ناجی امروز پس از مطالعه این پست گفتند : ناجی غلطه و منجی اسم مفعوله و درسته منم دستی به محاسن نداشته کشیدم و گفتم که حق با شماست به گمانم .

                 می تونید با ناجی یا همون منجی که اسمش هم  ارژنگ آشنا شید .

دوم دی 1387 |



یک شاخک در ما هست که وجود دیگران را با آن حس می کنیم : برگ یک درخت را یا یک انسان را .




نوشتنم نمی آید... این بار شما بنویس
اندر احوالات عشق از نوع Post-Love
یک وقت هایی آدم دلش برای یکی تنگ می شود یا شاید لک می زند و بعد همه چیز را بهانه می کند
چه کسی حاج آقا را ناراحت می کند؟
به هر حال پا جای پای کوکب خانم خدا بیامرز گذاشتن دردسر زیاد داره.
آهای لقمه جویده رو فرو بده حداقل!
حساسیت
womanly
کیسه غصه

پای تر باران
سایه بیدار من
ناگفته ها من به آخرین سطر نانوشته هایم می اندیشم
اخبار کانون آفرینش داستان اصفهان
منِ دورن
سایه
نوشته های طنز سید ابراهیم نبوی
بباید ستایش نمود عشق را
لابرنت من
من و خودم ودلم!
حرفهایم با علی
چهار ستون در فرنگ
صداي پاي نسيم
دف و کوزه
تحقيقات فلسفي
مداد
شب نوا
بازتاب نفس صبحدمان
خانه ی فرهنگ گیلان
دنیای کوچک آقای اوف
نامه هاي پارسي
رهگذر نامه
گیلک دات نت
یادداشتهای یک مهندس برق
بوی بارون، قهوه ، سیگار
چسب زخم
روزمرگی های دخمل بابا
The Litrature Network
کتابهای رایگان فارسی-خبرنامه
يک پزشک
فوتو هايکو
Oakparkchildcare
websitetemplates
بانك تصوير
audio books
بزرگ مرد کوچک
تازگي
Pirate bay
استامينوفن
فلسفه ذهن
brain waves
دایره المعارف اسطوره شناسی
fragments of consciousness
Consciousness Online
جانانه زیستن
HTML GIANT
Zach Plague
قشنگ یعنی: تعریف عاشقانه اشکال
Story in Literary Fiction
Quick Fiction
پرز
فا..نگ ویست
منصفانه
زرّافه‌ی ایده‌آلیست
قصه های عامه پسند