تبليغاتX
خواب های نقره ای

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی




حرفهای ناگفته (1)

بعضی چیزها آنقدر بزرگند که سر و ته ندارند وقتی می خواهی راجع به شان حرف بزنی آنقدر ذهنت پر وخالی می شود که نمی دانی چگونه بگویی و از کجایش . حالا اگر حافظه یاری ام کند از اولین صفحه آن کتابی که یک سال پیش برای خودش داستانی ساخت چیزی خاطرم هست که می نویسم :

بلکه از عشق شد جهان زاده بلکه عشقست سر به سر عالم

یافت خود را به کسوت حوا دید خود را به صورت آدم

یادم هست هبوط را که میخواندم وقتی رسیدم به آنجاکه آدم پی گل حوا راهی شد ، مثل آدم قلبم می تپید شاید من هم می خواستم ببینم چیست که حاصل جستجوی انسانی در بیابانی چون بیابان زندگی ؟!وقتی دکتر شریعتی از زبان آدم می نوشت ، حسش می کردم انگار خود ِآدم بودم با آن گل لغزنده در دست که آن چیز قرمز مدام داخلش می تپید ،شاید هزار بار خوانده باشمش و هر هزار بار همین احساس...

وقتی لیلی و مجنون می خواندم آنجا که می گفت :

از دلداری که قیس دیدش دل داد و به مهر دل خریدش

او نیز هوای قیس می جست در سینه هر دو مهر می رست

شاید حس می کردم که چند بیت بعد نظامی خواهد گفت :

مستی به نخست باده سخت است افتادن نا فتاده سخت است

برای همین هم هست که روحهایی را که برای دیدن ناشناخته ها گام بر می دارند خوب حس می کنم . ناشناخته هایی که بزرگترینشان همان عشق است . داستانی هست به نام " یک درخت یک صخره یک ابر " اسم نویسنده اش یادم نیست گمانم از جمیز جویس باشد (؟) داستان بزرگی است . یادمان می دهد عشق چیزی است که در همه چیز جلوه دارد در یک درخت یا یک صخره ، پیرمردی که داستان زندگی اش را تعریف می کند می گوید که زندگی اش بر عکس بوده به جای این که اول عاشق درخت و صخره و ابر شود اول عاشق کسی شد که بعدها زنش شد ، و بعدتر ها رهایش کرد .

عشق خیلی گنده تر از صفخه سفید این لپ تاپ است ، آنقدر که جایش نمی شود .

سقراط در رساله مهمانی افلاطونی میگوید : " عشق میانجی بین خدا و مردم است . به هنر اوست که جدایی میان خدا و آدمی از میان می رود و از برکت اوست که جهان به هم پیوسته است ...."

کسی کز عشق خالی شد فسرده است گرش صد جان بود بی عشق مرده است .

و اما حکایت آن دختر کیف قرمزی که عصرها مثل دپرسی ها با دو تا هد فن گنده توی گوشهاش از دم گیت رد می شود ، حکایت مجنون است آن گاه که می گفت :

" گویند مرا چرا نخندی ؟ گریه است نشان درد مندی

ترسم چو نشاط خنده خیزد سوز از دهنم برون گریزد "

و حکایت این شعر است که دیشب سر چهار راه داریوش ارژنگ برایمان خواند :

"ره دراز و شب حزین و مه قرین

مه قرین و شب حزین و ره دراز

ره دراز و شب حزین و مه قرین

مه قرین و شب حزین و ره دراز

.

.

. "

 

این مطلب ادامه دارد...

سی ام آبان 1387 |

آخرين قطعه

هر روز صبح وقتي مسواک را داخل دهانم مي چرخانم ، آن موسيقي هارمونيک زيبا را مي شنوم که با آب از دريچه کوچکي که همان نزديکي است پائين مي رود .

 

گمان کنم ، آنها درست جايي که لوله خم مي شود جمع مي شوند و از شب تا صبح مي نوازند . و من صبحها فقط به آخرين قطعه مي رسم .


بیست و هشتم آبان 1387 |

تمام شدن...

امروز دلم می خواست پنجره اتاقم را باز کنم و آنقدر جیغ بکشم تا تمام شوم .

یک نفر قبل تر ها گفته :

زندگی تلخ ترین فاجعه عمر من است.

چه کسی بود مرا دعوت کرد .

زودتر باید رفت .

زودتر باید مرد .

بیست و پنجم آبان 1387 |

The lake house - a love story floating in time

ديشب به توصيه يکي از دوستان خوبم ، فيلم The lake house رو ديدم .


 

 اصلا دلم نمي خواد فيلم رو نقد کنم چون اولاً صلاحيت اين کار رو ندارم در ثاني حس مي کنم گاهي نقد يک فيلم و يا داستان لذتي رو که از ديدن و يا خوندنش داشتيم از بين مي بره .

خانه ي کنار دياچه ، داستان يک جور عشق غريبانه است  . دوست داشتني که اصلاً مشخص  نيست عاقلانه هست يا نه ، چيزي که معلوم است فقط همان دوست داشتن است و بس . يک عشق که با وجود نامه ها و يک سگ مشترک و مسلماْ اختلاف زمانی خيلي زيبا شده .


 گاهي خيلي ساده لوحانه آرزو مي کنم ساکن Lake House باشم . معماري خاص و منحصر به فردش ، آرامشي که اين خانه داشت ، جذابيت فيلم را براي من چند برابر مي کند .
 

حرف براي گفتن زياد است ... مجالي براي نوشتن نيست .

بیستم آبان 1387 |

بيا با هم بدويم.

آن دو نفري که خلاف جهت ماشينها مي دويدند ...

... رنگ ماشينها را نمي ديدند .

... مي دانستند که چندمين ماشين لهشان مي کند .

هيچ کس آن دو نفر را نمي ديد حتي وقتي کف اتوبان به شکل يک توده خون و استخوان در آمده بودند ، حالا ماشينها از رويشان فقط رد مي شوند . بي آنکه حتي ...

فردا که بشود خودشان هم يادشان نمي آيد ديروز بر خلاف جهت ماشينها از خط ممتد اتوبان با سرعت دويده اند .


آن دو نفري که به آبي خروشان دريا زده اند ...

 

سیزدهم آبان 1387 |

نمايشنامه اي از دل يک email

به خاطر ندارم که از email هايي که برايم فرستاده مي شود پستي گذاشته باشم ولي اين بار بر حسب شرايط و جالب بودن اين متن پستش مي کنم :

پرده اول
پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است
پرده دوم
پدر به نزد بیل گیتس می رود .
پدر: جناب بیل! برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است .
پرده سوم
بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم
پدر: اما این مرد جوان، داماد بیل گیتس است
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد و معامله به این ترتیب انجام می شود

نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزین

نتيجه خودم : پس تکليف دختر بيل گيتس چي مي شه ؟ اونجا رسم نيست نظر عروس رو بپرسند ؟

 

حاشيه : ممنون از محمد مصطفوي به خاطر email  جالبش .

یازدهم آبان 1387 |

Blindness

چند جمله از مکالمه من و امير ،ديشب ساعت حدود 10 :

-از وقتي دارم مي خونمش ،حالم هيچ خوب نيست .

-خيلي ها همين طور شدند .

هنوز مطالعه "کوري " تمام نشده ولي بي شک ساراماگو با کوري اش بينا ترم کرده .  توصيف هايش را که مي خوانم مي بينم چقدر دقيق کثافت گاهي را که بشر براي خودش ساخته تصوير کرده . بوي تعفن دنيا مي پيچد توي مشامم . مردم که براي يک لقمه غذا هم ديگر را جا مي گذارند ،له مي کنند و پيش مي روند . بعضي ها که دلشان مي خواهد هر طور شده رئيس باشند ولو در حاکميت خود ساخته بي اساسشان ، و البته همه اينها فقط نور کاذب سفيدي را ميبينند. حالا چقدر وضع يک نفر خراب مي شود اگر نقش زن دکتر را بازي کند ، که در دنياي کورها همه اين کثافت ها و خرابي ها را ببيند ... بتواند قيافه آدمهايي را که براي همديگر نقشه مي کشند با چروکهاي صورتشان وقتي فکر مي کنند کسي نمي بیندشان،ببیند . آدم وقتي خيالش راحت باشد که همه کورند راحت مي شود . ديگر نيازي نيست خباثت چهره اش را فاکتور بگيرد . 

عجيب ياد دکتر شريعتي مي افتم وقتي راجع به کوچکواران زرنگ مي گفت . هميشه دلم خواسته اگر براي زرنگ بودن نياز هست که کوچکوار شوم ، اصلا زرنگ نباشم . حالم از دنيا به هم مي خورد وقتي مي بينم کساني که هيچ وقت نمازشان ترک نمي شود و يک انگشتر عقيق گنده توي دستشان چپانده اند بيشتر از بقيه دروغ مي گويند ،هر چند من با آن يکي دسته هم مواجهم آنهايي که اصلا انسانيت را نمي شناسند و پي هدفهاي شخصي شان سعي مي کنند همه را گول بزنند .

دنيا جاي مزخرفي است . يعني مزخرفش مي کنيم . ديشب که با پدرم حرف مي زدم گفتم اگر شما يک روز توي صنعت دوام بياوري معرکه است . حس مي کنم چه انسان بي رگي هستم که اين همه استثمار و بهره کشي را از نزديک مي بينم و دم بر نمي آورم .

blindness

گاهي آدم دلش مي خواهد بخوابد و ديگر هيچ وقت بيدار نشود .

ششم آبان 1387 |



یک شاخک در ما هست که وجود دیگران را با آن حس می کنیم : برگ یک درخت را یا یک انسان را .




نوشتنم نمی آید... این بار شما بنویس
اندر احوالات عشق از نوع Post-Love
یک وقت هایی آدم دلش برای یکی تنگ می شود یا شاید لک می زند و بعد همه چیز را بهانه می کند
چه کسی حاج آقا را ناراحت می کند؟
به هر حال پا جای پای کوکب خانم خدا بیامرز گذاشتن دردسر زیاد داره.
آهای لقمه جویده رو فرو بده حداقل!
حساسیت
womanly
کیسه غصه

پای تر باران
سایه بیدار من
ناگفته ها من به آخرین سطر نانوشته هایم می اندیشم
اخبار کانون آفرینش داستان اصفهان
منِ دورن
سایه
نوشته های طنز سید ابراهیم نبوی
بباید ستایش نمود عشق را
لابرنت من
من و خودم ودلم!
حرفهایم با علی
چهار ستون در فرنگ
صداي پاي نسيم
دف و کوزه
تحقيقات فلسفي
مداد
شب نوا
بازتاب نفس صبحدمان
خانه ی فرهنگ گیلان
دنیای کوچک آقای اوف
نامه هاي پارسي
رهگذر نامه
گیلک دات نت
یادداشتهای یک مهندس برق
بوی بارون، قهوه ، سیگار
چسب زخم
روزمرگی های دخمل بابا
The Litrature Network
کتابهای رایگان فارسی-خبرنامه
يک پزشک
فوتو هايکو
Oakparkchildcare
websitetemplates
بانك تصوير
audio books
بزرگ مرد کوچک
تازگي
Pirate bay
استامينوفن
فلسفه ذهن
brain waves
دایره المعارف اسطوره شناسی
fragments of consciousness
Consciousness Online
جانانه زیستن
HTML GIANT
Zach Plague
قشنگ یعنی: تعریف عاشقانه اشکال
Story in Literary Fiction
Quick Fiction
پرز
فا..نگ ویست
منصفانه
زرّافه‌ی ایده‌آلیست
قصه های عامه پسند