|
بعضی چیزها آنقدر بزرگند که سر و ته ندارند وقتی می خواهی راجع به شان حرف بزنی آنقدر ذهنت پر وخالی می شود که نمی دانی چگونه بگویی و از کجایش . حالا اگر حافظه یاری ام کند از اولین صفحه آن کتابی که یک سال پیش برای خودش داستانی ساخت چیزی خاطرم هست که می نویسم :
بلکه از عشق شد جهان زاده بلکه عشقست سر به سر عالم
یافت خود را به کسوت حوا دید خود را به صورت آدم
یادم هست هبوط را که میخواندم وقتی رسیدم به آنجاکه آدم پی گل حوا راهی شد ، مثل آدم قلبم می تپید شاید من هم می خواستم ببینم چیست که حاصل جستجوی انسانی در بیابانی چون بیابان زندگی ؟!وقتی دکتر شریعتی از زبان آدم می نوشت ، حسش می کردم انگار خود ِآدم بودم با آن گل لغزنده در دست که آن چیز قرمز مدام داخلش می تپید ،شاید هزار بار خوانده باشمش و هر هزار بار همین احساس...
وقتی لیلی و مجنون می خواندم آنجا که می گفت :
از دلداری که قیس دیدش دل داد و به مهر دل خریدش
او نیز هوای قیس می جست در سینه هر دو مهر می رست
شاید حس می کردم که چند بیت بعد نظامی خواهد گفت :
مستی به نخست باده سخت است افتادن نا فتاده سخت است

برای همین هم هست که روحهایی را که برای دیدن ناشناخته ها گام بر می دارند خوب حس می کنم . ناشناخته هایی که بزرگترینشان همان عشق است . داستانی هست به نام " یک درخت یک صخره یک ابر " اسم نویسنده اش یادم نیست گمانم از جمیز جویس باشد (؟) داستان بزرگی است . یادمان می دهد عشق چیزی است که در همه چیز جلوه دارد در یک درخت یا یک صخره ، پیرمردی که داستان زندگی اش را تعریف می کند می گوید که زندگی اش بر عکس بوده به جای این که اول عاشق درخت و صخره و ابر شود اول عاشق کسی شد که بعدها زنش شد ، و بعدتر ها رهایش کرد .
عشق خیلی گنده تر از صفخه سفید این لپ تاپ است ، آنقدر که جایش نمی شود .
سقراط در رساله مهمانی افلاطونی میگوید : " عشق میانجی بین خدا و مردم است . به هنر اوست که جدایی میان خدا و آدمی از میان می رود و از برکت اوست که جهان به هم پیوسته است ...."
کسی کز عشق خالی شد فسرده است گرش صد جان بود بی عشق مرده است .
و اما حکایت آن دختر کیف قرمزی که عصرها مثل دپرسی ها با دو تا هد فن گنده توی گوشهاش از دم گیت رد می شود ، حکایت مجنون است آن گاه که می گفت :
" گویند مرا چرا نخندی ؟ گریه است نشان درد مندی
ترسم چو نشاط خنده خیزد سوز از دهنم برون گریزد "
و حکایت این شعر است که دیشب سر چهار راه داریوش ارژنگ برایمان خواند :
"ره دراز و شب حزین و مه قرین
مه قرین و شب حزین و ره دراز
ره دراز و شب حزین و مه قرین
مه قرین و شب حزین و ره دراز
.
.
. "
این مطلب ادامه دارد... |