تبليغاتX
خواب های نقره ای

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی




ما خودمان را انکار می کنیم !

ماه گذشته برای مراسم داستان خوانی مجبور شدم ( بنا به دلایل خیلی خاصی ) داستان یکی از دوستان خودم را ویرایش کنم البته ویرایش که چه عرض کنم ، چیزی شبیه ممیزی ارشاد ( و یا حتی بدتر ). این را نوشتم برای اینکه می خواهم خاطره تعریف کنم و دلم نمی خواهد کسانی که در جریان این اتفاق قرار دارند بیایند و بگویند دست خودم هم گردن خانم موسوی است !

خانم موسوی ، ناظم مدرسه ما بود وقتی که ما همش 11- 12 سالمان بود . چشمهای ضعیفی داشت و عینک ته استکانی می زد ، گاهی وقتی می خواست اسمهایی را که نوشته بود ، بخواند و صدایمان کند دفتر و باز خواست کند و بعد هم راههای جاسوسی را یادمان بدهد ، بلکه خودمان را برهانیم ، برگه را می چسباند به چشمش . یادم هست یکی از روزهایی که داشت دنبال قرآن می گشت چشمش را چسبانده بود به جلد قرآن، یکی دیگر از ناظم ها گفت دنبال چی می گردی گفت : " این قران مجیدِ من قرآن کریم می خوام " .

مدرسه ما یکی از بهترین های آن سالها بود تقریباً همه دانش آموزان آنجا حالا برای خودشان پخی شده اند .

از همان زمان ها بود که یادمان دادند سرمان را بکنیم توی کتابها و تحقیق کنیم . درست یاد هست کلاس دوم راهنمایی بودیم ، من از روی سه تا کتاب راجع به اعضای مختلف بدن تحقیق کردم ، و بعد راجع به قلب و کلیه کنفرانس دادم . یکی از مراجع من اسمش بود ، " گفتگوی مستقیم اعضای بدن با شما " تمام قسمتهای کتاب خیلی روان و ساده راجع به اعضای بدن از زبان خود عضو نوشته شده بود ، همه از اعضا مال آقای " بهرام " بودند . به جز قسمتی که مر بوط می شد به سینه و از زبان سینه همسر " بهرام " صحبت می کرد . در کل کتاب خوبی بود . یادم هست کتاب را مامانم برایم از مجموعه کتاب فروشی های جلوی هتل عباسی خرید . حتی یادم هست که یک روز عصر بود و تابستان هم بود .

نمره کنفرانسم را گرفتم ،معلم علوم مان گفت مراجعت را برای دوستانت بیاور . من هم مراجع را نشان دادم . کتابها در کلاس دست به دست شد ، بچه ها می دیدند و گاهی ريز ریز می خندیدند . عصر همان روز ، خانم موسوی با یک قطعه کاغذ که به چشمش چسبانده بود وارد کلاس شد و اسم من را خواند . رفتم دفتر .

" می گن کتابهای ناجور میاری مدرسه !"

همان کاری را کردم که همیشه حرصش را در می آورد خیلی آسوده پرسیدم " من ؟"

" بله خود شما ، این از وضعیت حجابت ، اینم از این کارات . مقنعه اتا بکش جلو"

گفتم " خب حالا چه کار کنم ؟"

" برو بیارشون "

" چیا را ؟"

" کتابا را "

" من کتاب بد ندارم "

" هر چی داری بیار "

کتابها رو بردم . همه را گرفت و اصلاً یادش رفت که پس بدهد .

آن سالها مادرم در همان مدرسه تدریس می کرد . سال تحصیلی که تمام شد . کتاب را داده بود به مادرم و یک ساعتی توضیح داده بود که به دخترت بگو کتاب نا جور با خودش نیاره مدرسه و بعد مادرم را هم به خیال خودش نصیحت کرده بود که برای من کتاب ناجور نخرد .

سالها گذشت .

آدم بعضی وقتها دلش می خواهد سری به بچگی اش بکشد . چشمم افتاد به کتاب ، خواستم ببینم راجع به سینه داخل کتاب چی نوشته .

اما متاسفانه کتاب من فصل مربوط به سینه را نداشت !!!!! همان سال خانم موسوی ترتیبش را داده بود . از صفحه 50 تا 61 کتاب من را کنده بود !!

حالا بعد از این همه سال برای من هنوز سوال است که چرا من که دختر هستم باید یکی از اعضای خودم را سانسور کنم ؟ آن هم نه به دبده یک عضو جنسی به دید یکی از اعضایی که ممکن است دچار مشکل شود و احتمال دارد نیاز به معاینه کلینیکی داشته باشد !

خانم موسوی اگر شما این پست را دید لطفاً جواب این سوال من را بدهید : شما حاضرید چشمتان را ، لبهایتان را ، دستهایتان را ، قلبتان را ستون فقراتتان را و یا حتی موهایتان را انکار کنید ؟

من هم حاضر نیستم هیچ کدام از اعضایم را انکار کنم ، باور کنید اگر این اعضا این قدر شرم آور بودند که داشتنشان را انکار کنیم خداوند آنها را نمی آفرید .

خانم های موسوی ما کم نیستند ، گاهی حتی هر کدام از ما مجبور می شویم رل یکی شان را بازی کنیم . ولی ای کاش ما همه زیبایی های هستی را می دیدم .

بیست و نهم شهریور 1387 |

حال خودتو گرفتی ؟

 

تا به حال شده دلتون بخواد یه کار چپ اندر قیچی کنین؟

یه دوره ایی مد شده بود آدمها ول کنن برن و خبر ندند ، بقیه هی دنبالشون می گشتن خب بعدم طبیعیه می رفتن دنبال زندگی شون طرفم که حسابی به قول مامان بزرگ من چُب شده بود بود ( یعنی کنفت گشته بود ) به آغوش خانواده و دوستان بر می گشت .

من یه نفر رو می شناختم که هر از چند گاهی خود کشی می کرد ولی حواسش بودا که یه موقع نمی ره ، هنوزم نمرده ولی روشهای زیادی از انواع خودکشی را امتحان کرد نمی دونم سیلویا پلاث از روی این بشر The Bell Jars رو نوشته بود یا این یارو از داستان اون تقلید می کرد .

اُه اُه ، یادمه یه دختره توی کلاس ما بود وقتی راهنمایی بودیم که گیر داده بود به یه معلمه سر کلاس اون حرف نمیزد ، نه که پچ پچ نکنه می کرد ولی وقتی می رفت پای تخته یا وقتی معلمه ازش چیزی می پرسید لام تا کام ...

حالام یکی از رفقای ما یهویی موهاشو و ابروهاش رفتن! و ما رو انداخته به دردسر ، حالا ما بهش نگاه نمی کنیم ولی مردم که چشمشون می افته به مجری چی ؟ امون از دست این جوونا هیچ به فکر نیستن! حالا خودش هیچی ، موهاش پر پشت میشه ( البته من شنیدم که یه دکتره می گفت نه بابا ، با کچل کردن، مو پرپشت نمیشه ، حالا دیگه نمی دونم .) ما رو بگو با این قیافه عجیب و غریب چه کنیم ؟

ولی خب یه وقتهایی اگه آدم خل بازی در نیاره انگار اصلاً نیست . نیازه که گاهی آدم حال خودشم بگیره البته اگه بقیه درست و حسابی حال آدمو نگیرن !

حال خودتو گرفتی ؟ خب برو کچل کن ، دوستای من سابقه شون تو این کارا خیلی زیاده می خواید مشورت کنین؟

بیست و سوم شهریور 1387 |

به دنبال یک پرومتئوس

چقدر دلم مي خواهد که صبحها از پنجره هاي سمت چپي سرویس مان، آفتاب را که آرام آرام بالا مي آيد نگاه کنم.

ولي گمان مي کنم به يک پرومتئوس نياز دارم . نه براي اينکه نور را براي من بياورد فقط براي اينکه پرده را پس بزند تا خودم ، نور را تماشا کنم . شما کسی را سراغ ندارید ؟

پيش داوري نکنيد خودم به هيچ وجه نمي توانم سمت چپ بنشينم يا حتي پرده را پس بزنم . شايد باور نکنيد ولي همين طور است .  

هفدهم شهریور 1387 |

آخر هفته ها

آقاي آلفا پنجشنبه عصرها سر راه يک بسته سيگار کاپتان بلک مي خرد و کنار پنجره روي يک صندلي لم مي دهد .پنجره خيلي بزرگ است ، آپارتمانش طبقه دوازدهم يکي از آن برجهاي خوش ساخت است . دوربين سياه زيبايي دارد که وقتي جوان بود و مي رفت  مسابقه اسب دواني  با آن خيلي خوب ديد ميزد، دوربين سياهش را آويزان ميکند کنار پنجره .

 آقاي آلفا پنجشنبه عصرها آنجا مي نشيند و دوربينش را تنظيم مي کند ، دختر همسايه را مي بيند که به گلهاي باغچه آب مي دهد ، مادرآن يکي خانه  را مي بيند که براي يک مهماني خودش را بزک مي کند ، مرد  اين يکي خانه ميبيند که هر هفته با يک نفر عشق بازي مي کند ، پيرزني را ديده بود که از پله ها بالا مي رفت ، برادرآن دختر را مي بيند که سيگارش را توي بالکن مي کشد .

 آقاي آلفا پنجشنبه عصرها مردم را مرور مي کند و هميشه فقط به يک چيز فکر مي کند : اگر کارخانه کاپتان بلک روزي ديگر سيگار نسازد ،آن وقت چه مي شود ؟ چطور بايد وقتي آب از برگ گلها مي ريزد دود سيگارش را بيرون بدهد ؟ و چطور وقتي مرد همسايه شبها در را براي زنش باز مي کند دود سيگار را درون ريه هايش حبس کند ؟ چطور آخر شبها خاکستر سيگارهايش را روي ماشين آخرين سيستم پسر خوش پوش همسايه نريزد؟

اين هفته پنجشنبه هم آقاي آلفا يک بسته سيگار مي خرد .

تازگي ها جلوي خانه شما يک برج دوازده طبقه نساخته اند ؟ يا احياناً مرد کچل عينکي چاقي همسايه تان نشده ؟

 


حاشيه : چرا گاهي شاکي نمي شويم وقتي کسي يک پست چرند در وبلاگش مي زند ؟

 captain black's cigars

 '''Captain Black''' is an aromatic [[little cigar]] brand which is produced by Lane 

پنجم شهریور 1387 |

دوم شهریور 1387 |



یک شاخک در ما هست که وجود دیگران را با آن حس می کنیم : برگ یک درخت را یا یک انسان را .




نوشتنم نمی آید... این بار شما بنویس
اندر احوالات عشق از نوع Post-Love
یک وقت هایی آدم دلش برای یکی تنگ می شود یا شاید لک می زند و بعد همه چیز را بهانه می کند
چه کسی حاج آقا را ناراحت می کند؟
به هر حال پا جای پای کوکب خانم خدا بیامرز گذاشتن دردسر زیاد داره.
آهای لقمه جویده رو فرو بده حداقل!
حساسیت
womanly
کیسه غصه

پای تر باران
سایه بیدار من
ناگفته ها من به آخرین سطر نانوشته هایم می اندیشم
اخبار کانون آفرینش داستان اصفهان
منِ دورن
سایه
نوشته های طنز سید ابراهیم نبوی
بباید ستایش نمود عشق را
لابرنت من
من و خودم ودلم!
حرفهایم با علی
چهار ستون در فرنگ
صداي پاي نسيم
دف و کوزه
تحقيقات فلسفي
مداد
شب نوا
بازتاب نفس صبحدمان
خانه ی فرهنگ گیلان
دنیای کوچک آقای اوف
نامه هاي پارسي
رهگذر نامه
گیلک دات نت
یادداشتهای یک مهندس برق
بوی بارون، قهوه ، سیگار
چسب زخم
روزمرگی های دخمل بابا
The Litrature Network
کتابهای رایگان فارسی-خبرنامه
يک پزشک
فوتو هايکو
Oakparkchildcare
websitetemplates
بانك تصوير
audio books
بزرگ مرد کوچک
تازگي
Pirate bay
استامينوفن
فلسفه ذهن
brain waves
دایره المعارف اسطوره شناسی
fragments of consciousness
Consciousness Online
جانانه زیستن
HTML GIANT
Zach Plague
قشنگ یعنی: تعریف عاشقانه اشکال
Story in Literary Fiction
Quick Fiction
پرز
فا..نگ ویست
منصفانه
زرّافه‌ی ایده‌آلیست
قصه های عامه پسند