|
ماه گذشته برای مراسم داستان خوانی مجبور شدم ( بنا به دلایل خیلی خاصی ) داستان یکی از دوستان خودم را ویرایش کنم البته ویرایش که چه عرض کنم ، چیزی شبیه ممیزی ارشاد ( و یا حتی بدتر ). این را نوشتم برای اینکه می خواهم خاطره تعریف کنم و دلم نمی خواهد کسانی که در جریان این اتفاق قرار دارند بیایند و بگویند دست خودم هم گردن خانم موسوی است !
خانم موسوی ، ناظم مدرسه ما بود وقتی که ما همش 11- 12 سالمان بود . چشمهای ضعیفی داشت و عینک ته استکانی می زد ، گاهی وقتی می خواست اسمهایی را که نوشته بود ، بخواند و صدایمان کند دفتر و باز خواست کند و بعد هم راههای جاسوسی را یادمان بدهد ، بلکه خودمان را برهانیم ، برگه را می چسباند به چشمش . یادم هست یکی از روزهایی که داشت دنبال قرآن می گشت چشمش را چسبانده بود به جلد قرآن، یکی دیگر از ناظم ها گفت دنبال چی می گردی گفت : " این قران مجیدِ من قرآن کریم می خوام " .
مدرسه ما یکی از بهترین های آن سالها بود تقریباً همه دانش آموزان آنجا حالا برای خودشان پخی شده اند .
از همان زمان ها بود که یادمان دادند سرمان را بکنیم توی کتابها و تحقیق کنیم . درست یاد هست کلاس دوم راهنمایی بودیم ، من از روی سه تا کتاب راجع به اعضای مختلف بدن تحقیق کردم ، و بعد راجع به قلب و کلیه کنفرانس دادم . یکی از مراجع من اسمش بود ، " گفتگوی مستقیم اعضای بدن با شما " تمام قسمتهای کتاب خیلی روان و ساده راجع به اعضای بدن از زبان خود عضو نوشته شده بود ، همه از اعضا مال آقای " بهرام " بودند . به جز قسمتی که مر بوط می شد به سینه و از زبان سینه همسر " بهرام " صحبت می کرد . در کل کتاب خوبی بود . یادم هست کتاب را مامانم برایم از مجموعه کتاب فروشی های جلوی هتل عباسی خرید . حتی یادم هست که یک روز عصر بود و تابستان هم بود .
نمره کنفرانسم را گرفتم ،معلم علوم مان گفت مراجعت را برای دوستانت بیاور . من هم مراجع را نشان دادم . کتابها در کلاس دست به دست شد ، بچه ها می دیدند و گاهی ريز ریز می خندیدند . عصر همان روز ، خانم موسوی با یک قطعه کاغذ که به چشمش چسبانده بود وارد کلاس شد و اسم من را خواند . رفتم دفتر .
" می گن کتابهای ناجور میاری مدرسه !"
همان کاری را کردم که همیشه حرصش را در می آورد خیلی آسوده پرسیدم " من ؟"
" بله خود شما ، این از وضعیت حجابت ، اینم از این کارات . مقنعه اتا بکش جلو"
گفتم " خب حالا چه کار کنم ؟"
" برو بیارشون "
" چیا را ؟"
" کتابا را "
" من کتاب بد ندارم "
" هر چی داری بیار "
کتابها رو بردم . همه را گرفت و اصلاً یادش رفت که پس بدهد .
آن سالها مادرم در همان مدرسه تدریس می کرد . سال تحصیلی که تمام شد . کتاب را داده بود به مادرم و یک ساعتی توضیح داده بود که به دخترت بگو کتاب نا جور با خودش نیاره مدرسه و بعد مادرم را هم به خیال خودش نصیحت کرده بود که برای من کتاب ناجور نخرد .
سالها گذشت .
آدم بعضی وقتها دلش می خواهد سری به بچگی اش بکشد . چشمم افتاد به کتاب ، خواستم ببینم راجع به سینه داخل کتاب چی نوشته .
اما متاسفانه کتاب من فصل مربوط به سینه را نداشت !!!!! همان سال خانم موسوی ترتیبش را داده بود . از صفحه 50 تا 61 کتاب من را کنده بود !!
حالا بعد از این همه سال برای من هنوز سوال است که چرا من که دختر هستم باید یکی از اعضای خودم را سانسور کنم ؟ آن هم نه به دبده یک عضو جنسی به دید یکی از اعضایی که ممکن است دچار مشکل شود و احتمال دارد نیاز به معاینه کلینیکی داشته باشد !
خانم موسوی اگر شما این پست را دید لطفاً جواب این سوال من را بدهید : شما حاضرید چشمتان را ، لبهایتان را ، دستهایتان را ، قلبتان را ستون فقراتتان را و یا حتی موهایتان را انکار کنید ؟
من هم حاضر نیستم هیچ کدام از اعضایم را انکار کنم ، باور کنید اگر این اعضا این قدر شرم آور بودند که داشتنشان را انکار کنیم خداوند آنها را نمی آفرید .
خانم های موسوی ما کم نیستند ، گاهی حتی هر کدام از ما مجبور می شویم رل یکی شان را بازی کنیم . ولی ای کاش ما همه زیبایی های هستی را می دیدم . |