|
این روزها بیشتر به نوشتن گذشت و از این میان یک نامه نوشتم ، نامه ای که معلوم نیست کی به دست صاحبش برسانم . قسمتهایی از آن را اینجا می نویسم که گمان میکنم همزمان شنیدن این موسیقی هم حس خوبی داشته باشد : موسیقی تیتراژ فیلم les mets bleus از اینجا دانلود کنید .
" شاید نوشتن اینها بر روی این پاره کاغذ کار درستی نباشد ، ولی گاهی حس می کنم بلند شدنم و دنبال کاغذ گشتنم ، همه چیز را از بین می برد ، احساس را ، حتی متلاطم می کند .
چون قدرت ادای کلماتم چندان خوب نیست تصمیم گرفتم بنویسم . برای من همیشه مکتوب داشتن کلمات بهتر است . ...
اگر مهربان تر نگاه کنیم ، شعر چیزی نیست جز رها کردن احساسات در لباس کلمات ، که البته فن شاعری رنگ و بوی زیبایی به آنها بخشیده است .
یادم هست قبلاً راجع به آشنایی صحبت کردیم - ... – شاید از آن روزی که حس کردم چیزی مثل یک ماهی قرمز در تنگ روحم دُم می زند هر وقت کسی را که به درد مشابه گرفتار بود دیدم ، حس کردم . همین است که جمله بوبن را ابتدای وبلاگ شخصی ام نوشتم :
" یک شاخک در ما هست که وجود دیگران را با آن حس می کنیم : برگ یک درخترا یا یک انسان را ."
.....
گاهی روزها مثل این بعد از ظهر گرم ، تمام ذهنیات انسان را متبلور می کنند ، برق می اندازد . نمی دانم نوشتن اینها به چه درد شما می خورد ولی می نویسم .
به شدت به اتفاقات اعتقاد دارم ، دقیقاً به اتفاق! شاید برای همین است که هیجان را هم دوست دارم .مثل اتنظار نکشیدن برا ی ترکیدن یک پاکت می ماند ، می دانی که می خواهد بترکد و صدا کند ولی وقتی صدایش در می آید، شانه هایت تکان میخورند ، میلرزی و این عین اتفاق است .
مثل ایمان می ماند ...
و دیدن یک روح نا آرام – به ظاهر آرام – دیگر هم برای من یک اتفاق است . تعجب نکنید اگر بدون ارتباط بسیار حس صمیمت دارم، برای همه چیزها جواب قانع کننده پیدا نمی شود .
شاید برای منی که زندگی را چندان جدی نمی گیرم ، فهمیدن بعضی جملات مشکل باشد ، ولی حرف شل – شل را که دیگر می شناسید ؟ ... - همیشه در مورد زندگی من صادق است :
" آهای مردم نگران نباشید ، من به دنیا آمده ام تا کمی بازی کنم و بعد بروم "
... "
|