تبليغاتX
خواب های نقره ای

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی




نور

گاهی که آدم دستش به قلم نمی رود و شاید همان زمان هایی که دلش نمی خواهد جواب خیلی ها را بدهد ! همان موقع هاست که یک لحظه دلش خالی می شود برای اینکه آن نور نامرئی هبوط کند .

دوست خوبم  خانم هدی طاهریان متن کامل وصیت نامه دکتر شریعتی را در اختیار ما گذاشته  اند . امروز همان طور که گفتم از همان روزهایی است که جان می دهد برای حرفهای خصوصی، من قسمتی از وصیت نامه دکتر را ،که قبل از سفر حجش در سن سی و پنج سالگی  نوشته است، برایتان پست می کنم و خودم می روم ببینم آن هاله نور چه حرفهایی برایم آورده است .

برای آنها که  همه دنیا را به هیجان عشق می فروشند و پیروزمندانه لبخند می زنند .

 

                                                                                        "س. ز. میرباقری "

 

" انسان یعنی چه؟ انسان موجودی است که آگاهی دارد ( به خود و جهان) و می آفریند (خود را و جهان را) و تعصب می ورزد و می پرستد و انتظار می کشد و همیشه جویای مطلق است؛ جویای مطلق. این خیلی معنی دارد. رفاه، خوشبختی، موفقیت های روزمره زندگی و خیلی چیز های دیگر به آن صدمه می زند. اگر این صفات را جزء ذات آدمی بدانیم، چه وحشتناک است که می بینیم در این زندگی مصرفی و این تمدن رقابت و حرص و برخورداری، همه دارد پایمال می شود. انسان در زیر بار سنگین موفقیت هایش دارد مسخ می شود، علم امروز انسان را دارد به یک حیوان قدرتمند بدل می کند. تو هر چه می خواهی باشی باش اما ... آدم باش.

اگر پیاده هم شده است سفر کن. در ماندن، می پوسی. هجرت کلمه بزرگی در تاریخ "شدن" انسان ها و تمدن ها است. اروپا را ببین. اما وقتی ایران را دیده باشی، وگرنه کور رفته ای، کر باز گشته ای. افریقا مصراع دوم بیتی است که مصراع اولش اروپا است. در اروپا مثل غالب شرقی ها بین رستوران و خانه و کتابخانه محبوس نمان. این مثلث بدی است. این زندان سه گوش همه فرنگ رفته های ماست. از آن اکثریتی که وقتی از این زندان روزنه ای به بیرون می گشایند و پا به درون اروپا می گذارند، سر از فاضلاب شهر بیرون می آورند حرفی نمی زنم که حیف از حرف زدن است. این ها غالبا پیرزنان و پیر مردان خارجی دوش و دختران خارجی گز فرنگی را با متن راستین اروپا عوضی گرفته اند. چقدر آدم هایی را دیده ام که بیست سال در فرانسه زندگی کرده اند و با یک فرانسوی آشنا نشده اند. فلان آمریکایی که به تهران می آید و از طرف مموش های شمال شهر و خانواده های قرتی ِ لوس ِاشرافی ِکثیفِ عنتر ِفرنگی احاطه می شود، تا چه حد جو خانواده ایرانی و روح جاده [ساده؟] شرقی و هزاران پیوند نامرئی و ظریف انسانی خاص قوم را لمس کرده است؟

اگر به اروپا رفتی اولین کارت این باشد که در خانواده ای اتاق بگیری که به خارجی ها اتاق اجاره نمی دهند. در محله ای که خارجی ها سکونت ندارند. از این حاشیه مصنوعی  ِبیمغز ِآلوده دور باش. با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش. "کن مع الناس و لا تکن مع الناس" واقعا سخن پیغمبرانه است.

واقعیت، خوبی، و زیبایی؛ در این دنیا جز این سه، هیچ چیز دیگر به جستجو نمی ارزد.. نخستین، با اندیشیدن، علم. دومین، با اخلاق، مذهب. و سومین، با هنر، عشق.

[عشق] می تواند تو را از این هر سه محروم کند .... و نیز می تواند تو را از زندان تنگ زیستن، به این هر سه دنیای بزرگ پنجره ای بگشاید و شاید هم دری ... و من نخستینش را تجربه کرده ام و این است که آن را "دوست داشتن" نام کرده ام. که هم، همچون علم و بهتر از علم آگاهی می بخشد و هم همچون اخلاق، روح را به خوب بودن می کشاند و خوب شدن. و هم زیبایی و زیبایی ها (که کشف می کند،که می آفریند) چقدر در این دنیا بهشت ها و بهشتی ها نهفته است. اما نگاه ها و دل ها همه دوزخی است. همه برزخی است که نمی بیند و نمی شناسد. کورند و کرند. چه آوازهای ملکوتی که در سکوت عظیم این زمین هست و نمی شنوند. همه جیغ و داد و غرغرو نق نق و قیل و قال و وراجی و چرت و پرت و بافندگی و محاوره....

... تنها نعمتی که برای تو در مسیر این راهی که عمر نام دارد آرزو می کنم، تصادف با یکی دو روح فوق العاده است، با یکی دو دل بزرگ، با یکی دو فهم عظیم و خوب و زیبا است. چرا نمی گویم بیشتر؟ بیشتر نیست. " یکی" بیشترین عدد ممکن است. "دو" را برای وزن کلام آوردم و، نیست. گرچه من به اعجاز حادثه ای، این کلام موزون را در واقعیت ِ ناموزون زندگیم، به حقیقت، داشتم."برخوردم" (به هر دو معنی کلمه ) ...."

 

نوزدهم دی 1386 |

جهان پر شمس تبریزیست کو رندی چو مولانا

 

                                                                  دارم هوای عاشقی

 

 

من مست جان باقی ام،حیران روی ساقی ام

ای جان و ای جانان من، ای وصل و ای هجران من

جان در بر جانانه شد دل بر سر پیمانه شد

تن زائر میخانه شد، دارم هوای عاشقی

گه نور و گه نار آمدم گه گل گهی خار آمدم

گه مست و هوشیار آمدم، دارم هوای عاشقی

دیوانه رویت من،  آشفته بویت من

سرگشته کویت من، دارم هوای عاشقی

 

"مولوی"

با صدای استاد شهرام ناظری بشنوید

حاشیه : یک جمله از ویتگنشتاین دیدم که دلم نیومد نقلش نکنم : نمی توانی حرف زدن خدا با کسی دیگر را بشنوی مگر آنکه خودت همان کس باشی .

 

هفدهم دی 1386 |

آخرش سیب حق کی بود ؟

 راستش تصمیم من به نوشتن این پست از دیشب شروع شد وقتی که یک کتاب جالب را خواندم و یک درس بزرگ گرفتم .

اسم کتاب  این بود " سیب مال کیه ؟" داستان یک خرگوش، یک کلاغ،یک خارپشت ( به قول مترجم تیغی )، و یک خرس است . اُه بله یک خرس هم بود . و اصل مطلب هم همین آقای خرس بودند. توجه بفرمائید :

داستان مربوط به جنگ و دعوای آن سه کاراکتر اول بود بر سر یک سیب و دقیقاً زمانی که به قول مترجم گرامی آنها داشتند توی سر و کله همدیگر می زدند، یکهو سر و کله آن آقای خرس پیدا شد و بقیه نمی دانم از روی چی حکمیت خرس را پذیرفتند . تا اینجای ماجرا را بنده به دیده منت قبول می کنم ولی شما را به خدا ببینید : خرس تشخیص داد که سیب را قسمت کنند و یکهو کاراکتر هایی که تا حالا برای خوردن چیزی که حق خودشان می دانستند، داشتند همدیگر را نفله می کردند از در مهربانی و محبت با خرس در آمدند و ربع سیب را بخشیدند به آقای حاکم .

من مطمئنم که یک سلسله اتفاقاتی در داستان رخ داده که جناب نویسنده از ما مخفی کرده اند . مثلاً شاید خرس با خرگوش ساخت و پاخت داشته چون بالاخره برای خرگوش خوردن یک چهارم سیب بهتر از هیچی است . شاید هم خرس خیلی ماهرانه و خیلی یواش – یه جوری که بچه ها نبینند و بترسند – از آن گوشه دندان هایش را نشان خرگوش و کلاغ و اینها داده و خب دیگر خودتان مستحضر هستید که چه مسائلی پیش آمد می کند.

به هر حال من که توی کتم نمی رود  قومی که برای بیشتر داشتن به جان هم بیفتند یکهو این طور طیب و طاهر شوند که از سهم خود به یک خرس، دقت کنید یک خرس، ببخشند .

ولی اگر چیزی جز این است بنده از جناب خرس خیلی عذر خواهی میکنم .

ولی از این میان من یک چیز را کاملاً مطمئنم آن هم این است : اگر نویسنده راستش را می گفت مترجم خوب این کار شعر های خیلی خیلی خیلی خیلی قشنگ برایش می نوشت، باور کنید ( یک بار هم که شده به من اعتماد کنید )!

 

 

حاشیه : این هم یک email زیبا است که چند روز پیش به دستم رسید :

دان هرالد (Don Herald) كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال 1889 در اينديانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تاليفات زيادى است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد :

  البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد .

اگر عمر دوباره داشتم مى  كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى  گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى  شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى  گرفتم . اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى  رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى  رفتم و در رودخانه  هاى بيشترى شنا مى  كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر . مشكلات واقعى بيشترى مى  داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده  ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته  ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى  داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى  روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك  تر سفر مى كردم .

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى  رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى  دادم . از مدرسه بيشتر جيم مى  شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم  هايم پرتاب مى  كردم . سگ  هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى  رفتم و مى  خوابيدم. بيشتر عاشق مى  شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى  رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى  رفتم .

در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى  كنند، من بر پا مى  شدم و به ستايش سهل و آسان  تر گرفتن اوضاع مى  پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد : "شادى از خرد عاقل   تر است "

یازدهم دی 1386 |

در باره کتاب یادداشتهای شخصی یک سرباز ( نوشته J .D. Salinger ترجمه علی شیعه علی )

 

عشق، تماس است اما نه واقعاً یک تماس1

 

در باره کتاب یادداشتهای شخصی یک سرباز ( نوشته   J .D. Salinger ترجمه علی شیعه علی )

 

کتاب یادداشتهای شخصی یک سرباز نوشته نویسنده  نام آشنای امریکایی جی دی سلینجر است که اخیراًبه فارسی بر گردانده شد.

داستان های سلینجر در عین ساده نگاری و  بدون پیچیدگی های نگارشی همیشه بر دلم می نیشیند، این بار هم مجموعه فوق را وقتی دست گرفتم دلم نمی خواست هرگز تمام شود . و  داشتن این مجموعه را مدیون آقای شیعه علی هستم .

شخصیت های داستانی سلینجر خیلی شبیه به هم هستند و گاهی بعضی از شخصیت ها در داستانهای مختلف با یکدیگر مرتبط هستند . مثلاً در این مجموعه ما برادر هولدن کالفیلد ( در ناتور دشت ) را در داستان  آخرین روز از آخرین مرخصی میبینیم .  

در تمام داستان ها تعلیق خواننده را با داستان همراه می کرد مثلاً در داستانهای  می خواهم قلقش دستم بیاد و یادداشتهای شخصی یک سرباز این تعلیق فوق العاده بود و تا لحظه آخر خواننده را با خود می کشید .

دلم می خواست  یکی دو تا از داستان ها را  به عنوان آثار بهتر نام ببرم ولی باور کنید نتوانستم . تاثیر گذار ترین داستان در این مجموعه در نظرم همان یادداشتهای شخصی یک سرباز بود که رو در رو شدن یک پسر ارتشی را با خانواده اش ( پدر و مادرش )  نشان می داد ،  با زاویه دید من راوی نوشته شده  بود و می توانم بگویم هیچ زاویه دیدی به این خوبی این کار را در نمی آورد .

زاویه دید و راوی  در داستانهای سلینجر بسیار حساب شده انتخاب می شوند و همین امر روایت را زیبا تر و دلچسب تر نشان می دهد مثلا  در داستان ورود طولانی مدت لویس تاجت به جامعه و یا قلب یک داستان تکه پاره نا آگاهی روای زیبایی خاصی به داستان می بخشد .

هر بار که صحبت از این کتاب و ترجمه اش شده گفتم هر چند که بسیار خوب ترجمه شده ولی این کار بی نقص ترجمه نشده است کما اینکه اصل انگلیسی کتاب هم مسلماً بی نقص نبوده است .

در مورد فن ترجمه تا اینجایی که ما می توانیم نظر بدهیم خیلی خوب کار شده است . بهتر است برای نقد راجع به ترجمه از روش مطابقت با اصل انگلیسی متن استفاده شود .ولی در  برخی قسمتها استفاده از بعضی کلمات شاید کار کرد بهتری داشته باشد .

 شاید بهتر بود که در جملات متوالی افعال به قرینه حذف نشوند مثل :

  یک سیگار روشن و شروع به کشیدن کرد ( ص 22 – خط 15)

یک سیگار روشن و به تخت نگاه کرد ( ص 128 – خط 15)

ویا در استفاده از اصطلاحات شاید اگر بیشتر دقت می شد کار به متن فارسی ( زبان فارسی ) نزدیک تر می شد مثل :

به جای ( فکر میکنم باید برم تو و یه مشروب بخورم ) ، ( گمونم باید برم تو و ...)( ص 18 خط آخر ) جمله را راحتتر بیان می کرد .

ویا به جای ( من پیش جگر اون عاشق دیوونه ات می رم) می شد از این عبارت استفاده کرد :( می رم ور دل اون عاشق دیوونت  ) ( ص 24 – خط 5)

 

البته تمام این انتقاد ها بیان می شوند فقط برای اینکه کار آقای شیعه علی  در کتاب بعدی بسیار عالی تر ارائه شود .

یک بار دیگر از آقای شیعه علی برای ارائه یک مجموعه خوب از نویسنده خوبی مثل سلینجر تشکر می کنم . به ایشان تبریک می گویم که توانسته اند خیلی عالی این مجموعه را به فارسی برگردانند.

 

 

"   سیده زهرا میرباقری  "

 

 

حاشیه (این متن را در ته مانده های  اوراق بایگانی شده ام یافتم ؛ خیلی خوب است اگر هچ چیز نتواند ما را ناشاد کند اما اگر نتواند .. ؟  ) : اینجا وقتی مهسا محب علی دارد تند تند از روی داستان   " عاشقیت در پاورقی " می خواند   یک مورچه فلک زده روی کیس کامپیوترم زیر خروار ها کتاب تخصصی و غیر تخصصی له شده است . اینجاست که نه ملال زندگی  ظاهراً عاشقانه آن دونفر مرا دلگیر می کند نه موسیقی متنی که الان انگار دارد از آخرین نقطه قلب نوازنده اش نواخته می شود . من امروز می خواهم به هیچ چیز بد وناخوشایندی فکر نکنم!

 

 

1- از داستان قلب یک داستان تکه پاره : خانم لستر عشق به شما برایم مهمترین چیز است . خانم لستر ! بعضی از مردم هستند که فکر می کنند عشق یعنی سکس ، ازدواج ، بوسه های ساعت شش و بچه ها ، البته شاید هم واقعاً این طور باشد . اما می دانید به چه چیز فکر می کنم ؟ فکر می کنم عشق ، تماس است اما نه واقعاً یک تماس .

سوم دی 1386 |



یک شاخک در ما هست که وجود دیگران را با آن حس می کنیم : برگ یک درخت را یا یک انسان را .




نوشتنم نمی آید... این بار شما بنویس
اندر احوالات عشق از نوع Post-Love
یک وقت هایی آدم دلش برای یکی تنگ می شود یا شاید لک می زند و بعد همه چیز را بهانه می کند
چه کسی حاج آقا را ناراحت می کند؟
به هر حال پا جای پای کوکب خانم خدا بیامرز گذاشتن دردسر زیاد داره.
آهای لقمه جویده رو فرو بده حداقل!
حساسیت
womanly
کیسه غصه

پای تر باران
سایه بیدار من
ناگفته ها من به آخرین سطر نانوشته هایم می اندیشم
اخبار کانون آفرینش داستان اصفهان
منِ دورن
سایه
نوشته های طنز سید ابراهیم نبوی
بباید ستایش نمود عشق را
لابرنت من
من و خودم ودلم!
حرفهایم با علی
چهار ستون در فرنگ
صداي پاي نسيم
دف و کوزه
تحقيقات فلسفي
مداد
شب نوا
بازتاب نفس صبحدمان
خانه ی فرهنگ گیلان
دنیای کوچک آقای اوف
نامه هاي پارسي
رهگذر نامه
گیلک دات نت
یادداشتهای یک مهندس برق
بوی بارون، قهوه ، سیگار
چسب زخم
روزمرگی های دخمل بابا
The Litrature Network
کتابهای رایگان فارسی-خبرنامه
يک پزشک
فوتو هايکو
Oakparkchildcare
websitetemplates
بانك تصوير
audio books
بزرگ مرد کوچک
تازگي
Pirate bay
استامينوفن
فلسفه ذهن
brain waves
دایره المعارف اسطوره شناسی
fragments of consciousness
Consciousness Online
جانانه زیستن
HTML GIANT
Zach Plague
قشنگ یعنی: تعریف عاشقانه اشکال
Story in Literary Fiction
Quick Fiction
پرز
فا..نگ ویست
منصفانه
زرّافه‌ی ایده‌آلیست
قصه های عامه پسند