تبليغاتX
خواب های نقره ای

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی




اگر گوش فرادهید....

 

این صدای بالهای فرشتگان است که تا سحرگاه رو به آسمان بر می خیزند. دلتان را بر بالهایشان سوار کنید.

 

 

بیست و نهم آذر 1386 |

غزلی چون خود شما زیبا

نمی دانم دیدن تصویر آقای بهمنی در تلویزیون موجب شد که این پست را بنویسم یا چیز دیگری ؟ ولی به هر حال من این غزل از آقای بهمنی را خواندم و خیلی زیاد دوستش داشتم برای همین اینجا بازگویش می کنم .

این دومین غزلی است که در این وبلاگ باز گو می شود اولی غزل " وداع" بود از آقای مردانیان - که البته اونم خیلی دوستش داشتم- و این دومین غزلی است که با اجازه شاعرش اینجا می نویسم :

 غزلی چون خود شما زیبا

با غروب این دل گرفته مرا
 می رساند به دامن دریا
می روم گوش می دهم به سکوت
چه شگفت است این همیشه صدا
 لحظه هایی که در فلق گم شدم
 با شفق باز می شود پیدا
 چه غروری چه سرشکن سنگی
 موجکوب است یا خیال شما
دل خورشید هم به حالم سوخت
سرخ تر از همیشه گفت : بیا
می شد اینجا نباشم اینک ‚ آه
بی تو موجم نمی برد زینجا
راستی گر شبی نباشم من
چه غریب است ساحل تنها
من و این مرغهای سرگردان
پرسه ها می زنیم تا فردا
تازه شعری سروده ام از تو
غزلی چون خود شما زیبا
تو که گوشت بر این دقایق نیست
 باز هم ذوق گوش ماهی ها

 

حاشیه : دو تا چیز هستند توی دنیا که هر کار می کنم منو دوست ندارند یکی google و دیگری دستگاه زیراکس موجود در کتابخانه مرکز تحقیق و توسعه MSC..... چراشو خودم هم نمیدونم !

بیست و پنجم آذر 1386 |

قاتل

سلام اصفهانی ها ؛

این روزها هر جا  میرویم فقط از یک چیز حرف می زنند : " قاتل !!!!"

به یمن و مبارکی کار آقای " کاظم " این روزها همه مردم به دیده ترید به یکدیگر نگاه می کنند . همین دیشب وقتی داشتم از نبش خیابان شیخ صدوق رد می شدم به آقایی برخوردم که قدی حدود 170 داشت و می خواست چیزی را از جیبش بیرون بیاورد ، خودش هم خنده اش گرفته بود وقتی کارت تلفن را بیرون کشید !

ولی به هر حال واقعه پلیسی جالبی در حال رخ دادن است . گمان کنم مردم اصفهان در تاریخ تمدشان از  حمله مغول تا به حال ، روزانه این همه بیم کشته شدن نداشتند .

تصور کنید چقدر جالب می شود اگر وقتی در تاکسی در حال حرکت هستید و گرم صحبت در مورد این قاتل حرفه ایی یکی از کسانی که دارد با شما همدردی می کند همان آقای کاظم باشد و تصورتان جالب تر خواهد شد اگر او یک دفعه هفت تیرش را در بیاورد و شما را... اُه نه ! تصور جالبی نیست بهتر است این مسئله را در اتوبوس مطرح کنیم ، جالب می شود اگر آقای قاتل در اتوبوس خودش را به خواب بزند و یکهو.... ولی یک چیز جالب تر هم هست ، اگر این آقای قاتل یک روز با سرویس ما به مجتمع فولاد بیاید در این مورد، گمان کنم چند گلوله ای حرام برخی دوستان کند که انگار کسری خوابشان هرگز برطرف نمی شود ... ها ها خیلی با مزه می شود .

ولی خدا می داند که الان این آقا کجاست ! راستی نکند همین الان دارد این پست را می خواند ؟!!!

 

 

                                       قاتل            

بیست و دوم آذر 1386 |

راه باید رفت ...

وقتی وارد لابی ساختمان شد ، دست راستش را در جیب شلوار خاکستری رنگش فرو کرده بود و با نوک انگشت اشاره اش با کاغذ کوچکی که در جیبش داشت بازی می کرد . دکمه شماره 8 را که فشار می داد ، نگاه دزدانه ای به مرد همسایه انداخت ، همان آقایی که همسرش کارمند بانک کشاورزی شعبه سعادت آباد است و باز هم با همان کاغذ بازی کرد .

به طبقه هشتم که رسید چند پله ایی تا پشت بام مانده بود .

مرد همسایه  با عجله خودش را به محوطه جلوی ساختمان رساند ، او را دید که روی زمین افتاده است و کاغذ خون آلودی در دستش مچاله شده .

 مرد همسایه نمی بیند که روی کاغذ نوشته شده : " شراب باید خورد و در جوانی یک سایه راه باید رفت ."

 و مسلماً نمی فهمد که جوهرامضای خانم بانکداری که در شعبه سعادت آباد کار می کند ، در خون همان مرد روی کاغذ ، پخش شده است .

 

                                                                  " سیده زهرا میرباقری "

 

پانوشت : یک تشکر ویژه از آقای رشوند ( مدیریت وبلاگ هرانک)به خاطر حسن نظرشان نسبت به وبلاگ خوابهای نقره ای . امید وارم شایسته بذل توجه ایشان باشم....

 

بیستم آذر 1386 |

روز از یاد رفتگان مبارک باد....

 

 

          پرسید :"می دونی امروز چه روزیه ؟"

          جواب شنید :" همه می دونند!!!"

         دوباره پرسید :"بگو ببینم چه روزیه ؟"

         جواب شنید :" هیس!!!... بذار کارتون ببینیم..."

" سیده زهرا میر باقری"

شانزدهم آذر 1386 |

It's Another New Year...

.

...but for what reason?

 

 

"Happy New Year!" That greeting will be said and heard for at least the first couple of weeks as a new year gets under way. But the day celebrated as New Year's Day in modern America was not always January 1.

ANCIENT NEW YEARS
The celebration of the new year is the oldest of all holidays. It was first observed in ancient Babylon about 4000 years ago. In the years around 2000 BC, the Babylonian New Year began with the first New Moon (actually the first visible cresent) after the Vernal Equinox (first day of spring).

The beginning of spring is a logical time to start a new year. After all, it is the season of rebirth, of planting new crops, and of blossoming. January 1, on the other hand, has no astronomical nor agricultural significance. It is purely arbitrary.

The Babylonian new year celebration lasted for eleven days. Each day had its own particular mode of celebration, but it is safe to say that modern New Year's Eve festivities pale in comparison.

The Romans continued to observe the new year in late March, but their calendar was continually tampered with by various emperors so that the calendar soon became out of synchronization with the sun.

In order to set the calendar right, the Roman senate, in 153 BC, declared January 1 to be the beginning of the new year. But tampering continued until Julius Caesar, in 46 BC, established what has come to be known as the Julian Calendar. It again established January 1 as the new year. But in order to synchronize the calendar with the sun, Caesar had to let the previous year drag on for 445 day.

        

                                      


ادامه مطلب

پانزدهم آذر 1386 |

بازي غط غولوط

 

سلام ؛ اين بازي بامزه كه الان دو روزه فكر منو به خودش مشغول كرده از طريق دوست خوبم آقاي احمد افروز به من پيشنهاد شده و ايشون هم از طرف دوست خوب ديگرم خانم ارغوان اشترانی دريافتش كردند ، ارغوان هم از طريق آقاي طاهابه اين بازي دعوت شده !

بازي جالبيه در مورد اشتباهات كودكيه كلمات ، اصطلاحات ، تصورات و اعتقادات غلط ما در دوران كودكي !

راستش دو روزه خيلي فكر مي كنم كه چه كلمه هايي رو غلط مي گفتم :

1-     البته اين مثل روز بر همه روشن كه من تمام " ر " ها رو "ن " مي گفتم مثلاً مي گفتم " ناننده " به جاي"  راننده " !

2-   در مورد كلمه خاموش هم از حاموش استفاده مي كردم ( گمونم به نقطه زياد اعتقاد نداشتم ) پس با احتساب نكته قبلي من از اصطلاح "حاموش ، نوشن" استفاده مي كردم .

 

و اما تفكراتم :

 

3-   زماني كه من كوچيك بودم ، مادر بزرگ پدر من در قيد حيات بود ، چون ايشون سني ازش گذشته بود   پشتش خم بود ولباس پوشيدنش مثل همه پيرزن هاي قديمي شمالي بود . نمي دونم چي موجب مي شد من از اين پيرزن بترسم ( شايد عينكش كه خيلي بزرگ بود و فريم مشكي كلفتي داشت )، وقتي مي رفتيم شمال خونه پدربزرگم ايشون شبها مي اومد اونجا و من همون موقع پا ميشدم و مي خواستم برگردم خونه خودمون ( توي اصفهان )!!!

4-     هميشه فكر ميكردم سرقفلي يه قفل بزرگه كه شبها مي زنند به در مغازه !

5-   تصور مي كردم ماهي ها هم  ، خانوادگي زندگي مي كنن، از بابام مي خواستم كه برام يه ماهي بكشه با مامانش و باباش ، بعداً مي گفتم حالا خاله شو بكش ، مامان بزرگشو ....

6-     يادمه اون موقع ها وقتي كلاس سوم بودم شايعه شده بود كه يه دست خوني از توي زمين در مياد ! هميشه وحشتِ اين دست خوني رو داشتم .

7-   از نويسنده ها يك تصوير جالبي توي ذهنم داشتم ، گمون مي كردم همشون آدم هايي هستند كه كراوات مي زنند و خيلي خوش تيپند ! شايد همين بود كه دلم مي خواست نويسنده بشم.

8-     راجع به واژه دانشمند هم حساسيت خاصي داشتم فكر مي كردم دانشمند ها اصلا  آدمهاي  متفاوتي  هستند ! همشون توي فكر من كچل بودند .

9-   من هم مثل آقاي افروز با اين مسئله دزدگير مشكل داشتم ! دلم مي خواست بدونم چه جوري با دزد گير دزد رو مي گيرن ؟ چه كارش مي كنن؟

 

 

البته يه نكته ديگه هم هست ؛ اينها غلط غولوطهاي منه ! بقيه عالم و آدم هم به جاي " زهرا"اشتباهي به من مي گفتن " زَزَر " اين مسئله هم اندكي برام گرون تموم مي شد ولي به روي خودم نمي آوردم!

 

  

من هم از خواهر خوبم مينا و دوستانم: ليلا ،  فياچهر ، ايمان و هادي  دعوت مي كنم كه در اين بازي شركت كنند .

هفتم آذر 1386 |

ممنون ..................

 

                                             

 ممنون برای همه آن چیزهایی که دارم و تمام رویاهایی که در ذهنم رشد کرده اند . شُکر به خاطر مهربانی هایت .

 شادم برای همه چیزهای خوبی که در زندگی ام قرار دادی . مهربانی  را ارزانی مان کن .

 

                                          

 

نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد
 چه سیبهای قشنگی
 حیات نشئه تنهایی است
 و میزبان پرسید
قشنگ یعنی چه ؟
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال
و عشق تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس
و عشق تنها عشق
 مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن
و نوشداروی اندوه ؟
 صدای خالص اکسیر می دهد این نوش

                         

دوم آذر 1386 |



یک شاخک در ما هست که وجود دیگران را با آن حس می کنیم : برگ یک درخت را یا یک انسان را .




نوشتنم نمی آید... این بار شما بنویس
اندر احوالات عشق از نوع Post-Love
یک وقت هایی آدم دلش برای یکی تنگ می شود یا شاید لک می زند و بعد همه چیز را بهانه می کند
چه کسی حاج آقا را ناراحت می کند؟
به هر حال پا جای پای کوکب خانم خدا بیامرز گذاشتن دردسر زیاد داره.
آهای لقمه جویده رو فرو بده حداقل!
حساسیت
womanly
کیسه غصه

پای تر باران
سایه بیدار من
ناگفته ها من به آخرین سطر نانوشته هایم می اندیشم
اخبار کانون آفرینش داستان اصفهان
منِ دورن
سایه
نوشته های طنز سید ابراهیم نبوی
بباید ستایش نمود عشق را
لابرنت من
من و خودم ودلم!
حرفهایم با علی
چهار ستون در فرنگ
صداي پاي نسيم
دف و کوزه
تحقيقات فلسفي
مداد
شب نوا
بازتاب نفس صبحدمان
خانه ی فرهنگ گیلان
دنیای کوچک آقای اوف
نامه هاي پارسي
رهگذر نامه
گیلک دات نت
یادداشتهای یک مهندس برق
بوی بارون، قهوه ، سیگار
چسب زخم
روزمرگی های دخمل بابا
The Litrature Network
کتابهای رایگان فارسی-خبرنامه
يک پزشک
فوتو هايکو
Oakparkchildcare
websitetemplates
بانك تصوير
audio books
بزرگ مرد کوچک
تازگي
Pirate bay
استامينوفن
فلسفه ذهن
brain waves
دایره المعارف اسطوره شناسی
fragments of consciousness
Consciousness Online
جانانه زیستن
HTML GIANT
Zach Plague
قشنگ یعنی: تعریف عاشقانه اشکال
Story in Literary Fiction
Quick Fiction
پرز
فا..نگ ویست
منصفانه
زرّافه‌ی ایده‌آلیست
قصه های عامه پسند