|
سلام ، نمی دانم که این چند خط را چه کسانی می خوانند ! ولی به امید آنکه آنان که باید ، می خوانند ، مینویسم . شاید مرسوم نباشد که شاگردی چیزی به استادش بیاموزد ولی چنان که برشت می گوید : " در دنیا سابقه نداشته که معلمان خود به آموختن تن دردهند ، ولی کلاویوس ، بنده خدا ، حق را به گالیله داد . " باور کنید که من تا آخرش را می نشینم ، چه چیزی مطلوب تر از شنیدن یک شعر با نوای پر احساس شاعر آن؟ چطور می توان تصور کرد که یک شاعر از شعر خوانی سر باز زند؟ شاید من مصرّ ترین شنونده باشم ولی باور کنید اولین و آخرینشان نخواهم بود .
"س. ز. م "
حاشیه : مشت نمونه خروار است ( با اجازه شاعر ) :
دستی تکان دادی در آن صبح مه آلود
یعنی که ای زیباترین ایام بدرود
دستی تکان دادم میان خنده و اشک
یعنی که پایان یافت شادی های من زود
در آخرین لحظه گلی دادم به دستت
تنها گل گلدان که همرنگ دلم بود
سوتی کشید و ریل را پیمود سنگین
گم شد قطار خاطره در هاله ی دود
سکو تهی شد از قطار این کوه آهن
می رفتی و بار غمت بر شانه ام بود
روی زمین چیزی نگاهم را نگه داشت
این گل همان گل بود آه ! اما گل آلود
بر نازکای برگ چیزی خوانده می شد
بدرود ای زیباترین ایام بدرود!!!!ا
|