|
مهتاب شبهای ظلمانی
- " الو "
: " الو بله ؟ "
- " سلام "
: " شما ؟"
- " نشناختی؟ منم مهتاب ... مهتاب شبهای ظلمانی... "
: " متاسفم خاطرم نیست ، امرتون ؟ "
- "... "
: " امرتون ؟ "
- " ... "
: " مزاحم . "
بوق . بوق . بوق .
مهتاب دفترچه ای که در دست داشت ورقی زد ، روی یکی از صفحاتش نوشته بود :
" مهتاب شبهای ظلمانی ، به این شماره زنگ بزن ..... ،آسوده باش که همواره گوشی برای شنیدن حرفهایت مهیاست و دلی که یادت را زنده نگه می دارد و فکری هست که هرگز از یادت نمی برد ، .... در انتظار تماست ، دوستدارت ، شبهای ظلمانی ."
سیده زهرا میر باقری |