|
اصلاً دست خودم نیست ، اجازه هم نمیگیرند ، دانه دانه می لغزند پائین ؛ ای کاش آن روز که گل مرا می سرشتند جای دیگری پرتش می کردند یک جای دورتر یک جای پرت ، دنج و دور افتاده ، چه می دانم در صحرای افریقا یا وسط کویر لوط! ای کاش سناریوی زندگی را قبل از تولد می دادند دستمان که یک دور بخوانیم ! شاید قبولش نمی کردم !
" اگر زمان تا پایان ندانم کاری های دلپسند ما می ایستاد ، همه ما تا روز قیامت نو جوان می ماندیم "
نمی دانم چه شد که این جمله را نوشتم فقط می دانم که نوشتمش. همه کارهای من این روزها همین طور شده است ! بی دلیل و بی طاقت شده ام ! سکوتی عجیب و پر صدا ، شاید ...
سکوت نه از بي صداييست. نفس هست و حرف هم. ناگفته ها و گفته شده ها. شنيده ها و نشنيده ها. سکوت از نبودن بغض نيست. از بي دردي نيست. سکوت از عادت نيست. از روزمرگي و فراموش شدگي. از خواب و رخوت و بي حوصلگي. از دلتنگي.
چه کسی جلوی این سیل فرود آینده را می گیرد؟ مسلماًهیچ کس ، چون حتی سیلی حس نمی کنند! حتی حوصله سر وکله زدن با خودمم هم ندارم !
سکوت از فريادهاي در گلو مانده است و نعره هايي که هيچ وقت شنيده نشد. همه چيز هست و گوشي نيست براي شنيدن. جز سکوتي که گاه و بيگاه همدم فريادهايي است که بي خبر و ناخواسته از روزهايي دور ميايد. از دلتنگيهايي که فراموش شده. از خيانتهايي که به روزگار شده. نه انگار.... باز هم حرفي نيست
یک نفر کاش که شعرهای شاملو را می خواند و من صدایش را می شنیدم از همین پنجره ها !
تو قلب بیگانه را می شناسی زیرا که در سرزمین مصر بیگانه بوده ای!
 |