تبليغاتX
خواب های نقره ای

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی




پارو

پارو

 

مرد رفتگر زمانی که آخرین برگهای پائیزی را از انتهای خیابان جارو می کرد ، از سرمای ناگهانی که مثل سوزن زیر پوستش نفوذ کرد ، لحظه ای به خود پیچید  ، شال گردن سیاهش را دور بینی قرمزش  تاباند  ، کلاه  سبز روی سرش را پائین تر آورد ، و جارویش را بر زمین انداخت ؛ آنگاه وقتی برگشت و به پشت سرش خیره شد، فقط خیابان سفید را می دید و تنها چیزی که در فکر متلاطمش قابل تشخیص بود این گمان بود که نمی دانست پاروی برف روبش را در کدام پستو نهفته است .

سی و یکم فروردین 1386 |

سیستم آرزو ها

سلام ؛ اول از همه ازلیلاخیلی زیاد ممنونم که منو به این بازی دعوت کرد. البته شاید برای نوشتن چیزهایی که همیشه آروزی داشتنشونو می کشیم لفظ بازی خیلی خوب نباشه ولی چون دوستان این نام رو روی این برنامه گذاشتند منو پیروی می کنم .

الان که خواستم از آرزوهام بگم کلی چیزهای مهم وغیر مهم به ذهنم رسید که نمی دونم کدوم رو باید نوشت و کدوم رو نباید!

یادم هست که یک بار برای کسی آرزوهام رو ردیف کردم ، نمی دونم اون فرد هم یادش هست یا ؟ ولی حالا قصد ندارم که همه اونا رو اینجا بنویسم سعی می کنم کلی تر ها رو بنویسم ، راستش شاید به نظر یه خورده خودخواهانه بیاد ولی من خیلی زیاد از دنیا خواسته دارم ، بخشی اش رو می نویسم  :

 

1-     اول از همه دلم میخواهد که همیشه همه شاد باشند ، دلم نمی خواهد وقتی می رم بیرون با بچه هایی مواجه بشم که با سر وصورت کثیف گدایی می کنند یا فال می فروشند .

2-     آرزو می کنم که پلیدی و نکبت از همه رفع بشه و جز خوب همدیگه رو نخوایم.

3-      آرزو دارم هر چه زودتر کتابم چاپ بشه .یعنی یه ناشری پیدا بشه که با شرایط من جور بشه یا اینکه یه کار خوب مطابق خواستم پیدا کنم تا جیبم پر بشه و خودم یه کاری کنم هر چند ترجیح می دم باز خودم هم با یه ناشر خوب کار کنم .(دو تا آرزو شد اینجا)  ؛)

4-     خیلی زیاد دلم می خواهد دور دنیا سفر کنم ، البته باز دلم می خواد بیشتر از کشتی استفاده کنم .

5-     دلم می خواد تا چند سال آینده کلی گلدون  توی اتاق داشته باشم .

6-     البته این شماره آرزو نیست توی برنامه زندگی ام گنجوندم دلم می خواد یه جیپ بخرم .

7-     یه آرزوی شخصی که یادم هست اون بارم که داشتم آرزو هامو می نوشتم چیزی راجع بهش نگفتم.

8-     آهان یه چیز دیگه دلم می خواد همه کتابای دنیا رو بخونم .(این جز اون آرزوهای محاله که آدمو از کار زندگی میندازه!)

 

شاید خیلی از این آرزو ها شخصی بودند یا اینکه به نظر ساده می رسیدند ولی هر کار ساده ای هم اول نیازه آرزو بشه تو نمی خوای آرزو هاتو برام بنویسی   :  مینا ،  ایمان ،  گنجشک نالون ، زاویه ، سید ابراهیم نبوی ،  عقیل 

 

 

بیست و هفتم فروردین 1386 |

شاهدخت سرزمین ابدیت

به بهانه مطالعه شاهدخت سرزمین ابدیت :

 

 " شاهدخت سرزمین ابدیت روایت دنیای مدور ماست . دنیایی که همه چیز  ازل تا ابد در آن تکرار می شود. آن چه در حال وقوع است تکرار رخ دادی است با صورتی دیگر در مکان و زمانی دیگر و این چرخه خستگی ناپذیر را تنها با کمی ظرافت طبع و دو چشم کار کشته می توان دید. "

 

این بند ، آغازین سخن نویسنده بود در باره همین کتاب ؛ شاهدخت سرزمین ابدیت آنچنان برای هر انسانی ایجاد همذات پنداری می کند که گویی خود یکبار آنچنان زیسته است . و آرزویی که مسلم می دانم همه کسانی که این کتاب را خوانده اند در سر می پرورانند : "که ای کاش هیچ گاه چنان نشود ."

وقتی درباره آناهیتا می خوانم حس می کنم این فرد را بارها دیده ام در کالبد های گوناگون با اسم های مختلف !

به نظر من شاهدخت سرزمین ابدیت یک شاهکار است به قلم آرش حجازی ! در کنار هم چیدن سه داستان از سه برهه زمانی ، سه زن ، و حال آن که فقط یک مرد !!!! در ظاهر های متفاوت ولی با یک روح ، که من احساس می کنم گاهی در همه مردان این روح گریز پذیری نهفته است و روحیه ای که شاید از یک مرد یک مرد می سازد همین تحمل بی مانندی است که در پوریا (ایلیا) در تمام برهه ها دیده می شود !

جالب ترین قسمت این نوشته زمانی اتفاق می افتد که آناهیتا صبر پیشه کردن را به پوریا می آموزد ولی آنکه بعد ها از او در عمل صبری طولانی می خواهد پوریا است . شاید این تحمل وصف ناپذیر پوریا حاصل همسفری با آنا ست .

 

 " و این رازی است آغازیده از زیر درخت سیبی در یک باغ . "

 

در آخر باید اضافه کنم اگر پوریا بودن و بعد ها ایلیا شدن سخت است ، بی گمان از ابتدا آنا بودن دشوار تر است .

اگر تا به حال برای خواندن این رمان اقدام نکرده اید امروز فرصت خوبی است ، از دستش ندهید .

بیست و پنجم فروردین 1386 |

از من خسته روی مگردان که به امید آمده ام !

سلام ؛ امروز از اون روزها بود !

دیشب همه اش خوابهای عجیب غریب دیدم ! خواب دیدم ، در سه مرحله زندگی ؛ جوانی ، میانسالی و پیری یک جا هستم ! و از یک چشم بیرونی خودم را می دیدم در این بین ! چقدر خوف انگیز ! وقتی بیدار شدم میل به خوردن هیچ چیز نداشتم ! یک جور اضطراب خاص همه وجودم را گرفته بود ! عجیب ترین قسمت خواب من این بود که یک مرد در هر سه دوره زندگی من بود که در هر سه دوره جوان بود ! انگار یک جور پل ارتباطی بود میان این دوران زندگی من در کنار پیری ام ، دوران میانسالی ام ، وحتی در جوانی ام  ! خدای من چه تعبیری می تواند داشته باشد !؟ در آخر هر سه مرحله بدل یک آن شد و من خودم شدم !

یعنی واقعاً قرار است من این همه عمر کنم ؟ یک بار یادم هست که یک نفر گفت : " دلم برای خودم می سوزد که دارم پیر می شوم " نفهمیدم چه می گوید ! ولی حالا می خواهم بگویم که من خودم را دیدم که پیر شده بودم ! پیر پیر پیر ! دلم برای خودم می سوزد اگر بخواهم این همه فرتوت شوم !

 آدم احساس می کند همه ازش رو بر می گردانند حتی نزدیکترین ها ، به خصوص آنها که یک روز تو را نزدیکترین ها می دانسته اند ! آیا چنین است ؟

 

                           

بیست و سوم فروردین 1386 |

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست ؟!

سلام ، چقدر هوا عجیب شده یه روز گرمه گرمه یه روز سرده سرد ! امروز اونقدر گرم بود که یاد تابستون افتادم !

من توی دو حالت نمی تونم چیزی بنویسم یا چیزی بگم ، یکی زمانی که حرفی نباشه ، یکی ام زمانی که خیلی حرف باشه ! الانم واقعاًنمی دونم چی باید بنویسم ؟ اونقدر ذهنم به این طرف اون طرف می پره که نمی دونم چی باید بنویسم ، مثل یه بچه بازیگوش حواسم به همه چیز جلب میشه و سریع پرت می شه !

گفتم یه شعری چیزی بنویسم شاید هم خودم سر حال بیام هم حال و هوای این وبلاگ عوض بشه ولی نمی دونم چی بنویسم ، آهان یه لحظه اجازه بدید یه سری به دفتر صورتی بزنم !  

 

               شاید این طلعت میمون که به فالش دارند         در دل اندیشه و در دیده خیالش دارند

           که در آفاق چنین روی دگر نتوان دید               مگر آیینه که در پیش جمالش دارند

                                          غالب آن است که مرغی که به دامی افتد       

                                             تا به جایی نرود بی پر و بالش دارند .

 

                                      

 

 

این جز آخرین نوشته های من بود در سال قبل ، شعر از سعدی و یادمه اون روز که می نوشتمش خیلی تحت تأثیرش قرار گرفتم !

فعلاً بدرود چون حرف دیگری نیست برای بازگفتن ، جز یاد شما !

نوزدهم فروردین 1386 |

آقای دکتر با شما هستم ....

آقای دکتر با شما هستم ....

 

سلام امروز می خوام یک نامه بنویسم البته بدم نمی اومد اگر آدرس این آقای محترم از جنس مردم رو داشتم و براشون مستقیماً می فرستادم ! ولی متأ سفانه ندارم .

 

همین دو سه روز پیش که از یکی از چهار راههای شهر رد می شدم دیدم توی یکی از بیلبورد های بزرگ عکس یک نوجوان که شاید بر می گشت به سالها پیش نصب شده بود در کنار عکس نوشته بود : آرامشی که در این چهره هست هر دشمنی را می ترساند. !!!! هزار مرتبه تعجب کردم ! آقای رئیس جمهور شما به پشتوانه چه قومی تن به این بجران سیاسی می دهید ؟ به دلگرمیه چند فیلم دفاع مقدسی ؟ به یادگار چند عکس؟ آقای احمدی نژاد شما که از جنس همین مردمید ، شما که ادعایتان می شود در بین همین مردمید ! هیچ وقت شده است که برای فقط یک ساعت پنجشنبه شبها در خیابان گامی بردارید؟ داخل اتومبیل شخصی خودتان گشتی در شهر بزنید؟ نشده ! به خداوندی خدا نشده ؟ اگر شده بود می دیدید که دسته دسته جوانان همین میهن اسلامی ما مست در خیابانها تلو تلو می خورند ! آنچنان مست از الکل یا سرخوش از مخدر و روانگردان و غیره در همین اتوبانها ویراژمی دهند که گاهی گمانت می برد که اینجا ایران نیست یک کشور تازه تأسیس بی قید است !

آقای رئیس جمهور باور کنید ! ما با یک بحران فرهنگی مواجهیم ! چرا با بی تدبیری خود با اشتباهات سیاسی به این بحران ها دامن میزنید؟ آقای دکتر ! چرا به فکر آینده اقتصادی و فرهنگی ما نیستید؟ من مخالف پیشرفت هسته ای ایران نیستم! ولی جناب آقای رئیس جمهور مردمی چرا مایی که ادعای اسقلالمان میشود اینطور توی سر کشاورزی کشور می زنیم ؟ چرا وقتی رتبه چای ایرانی در جهان جز برترین هاست ما این طور بی خردانه چای وارد می کنیم ؟ هیچ وقت حس بیهودگی یک کشاورز چای کار ایرانی را درک کرده اید ؟ به خدای احد و واحد نکرده اید! اگر درک کرده بودید در چنین مملکت بحران زده ای به دنبال انرژی هسته ای نبودید! ما در کشور پهناوری زندگی  میکنیم کشوری که سر شار از مناطق بادخیز است چرا از این انرژی خدادادی استفاده نمی کنید؟ دو دستی چسبیده اید به انرژی هسته ای تا اگر فلان روستایی از عمق کویر از شما پرسید برای من چه کرده اید پاسخی داشته باشید! آقای رئیس جمهور کاری نکنید که مردم ما که اینطور از خستگی روحی و استرس کاری رنج می برند روی خوش به بیگانه نشان دهند! ما چرا باید این همه مهاجرت داشته باشیم؟ چرا مردم نباید از زندگی در وطن خود راضی باشند؟ شما را به خدا یک لحظه واقع گرا باشید! بگذارید خیالتان را راحت کنم ، روی مردم ایران سال 86 مثل سال 58 حساب باز نکنید مردم دیگر آن تازه انقلاب کرده هایی نیستند که از تحریم اقتصادی استقبال کنند ، برای جنگ بشتابند ؛ مردم ما جوانانی هستند که فقط به فکر افتتاح شدن جدیدترین شعبه فلان بستنی فروشی روزانه از خانه خارج می شوند ویا آن دسته که برای در آوردن یک لقمه نان بخور نمیر از صبح تا شب جان می کنند ... روی کدام دسته حساب کرده اید؟ شما را به خدا یک سر سوزن عاقل باشید.

یازدهم فروردین 1386 |

آوایی که مرا می خواند ...

      

 

         

 

آوایی که مرا می خواند ...

 

امروز صبح که چشم گشودم ، آوایی بی کلام شنیدم که حضور مرا طلب می کرد ، آوایی که در پس صدای باران نهفته بود ،چه آوایی بود که این چنین دلم را می لرزاند ؛ خدا داند ؛ و گویند که مگویید .....

 

 

 

و چنان بی تابم ،

که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت ؛ بروم تا سر کوه ...

دورها آوایی است که مرا می خواند ....

 

هشتم فروردین 1386 |



یک شاخک در ما هست که وجود دیگران را با آن حس می کنیم : برگ یک درخت را یا یک انسان را .




نوشتنم نمی آید... این بار شما بنویس
اندر احوالات عشق از نوع Post-Love
یک وقت هایی آدم دلش برای یکی تنگ می شود یا شاید لک می زند و بعد همه چیز را بهانه می کند
چه کسی حاج آقا را ناراحت می کند؟
به هر حال پا جای پای کوکب خانم خدا بیامرز گذاشتن دردسر زیاد داره.
آهای لقمه جویده رو فرو بده حداقل!
حساسیت
womanly
کیسه غصه

پای تر باران
سایه بیدار من
ناگفته ها من به آخرین سطر نانوشته هایم می اندیشم
اخبار کانون آفرینش داستان اصفهان
منِ دورن
سایه
نوشته های طنز سید ابراهیم نبوی
بباید ستایش نمود عشق را
لابرنت من
من و خودم ودلم!
حرفهایم با علی
چهار ستون در فرنگ
صداي پاي نسيم
دف و کوزه
تحقيقات فلسفي
مداد
شب نوا
بازتاب نفس صبحدمان
خانه ی فرهنگ گیلان
دنیای کوچک آقای اوف
نامه هاي پارسي
رهگذر نامه
گیلک دات نت
یادداشتهای یک مهندس برق
بوی بارون، قهوه ، سیگار
چسب زخم
روزمرگی های دخمل بابا
The Litrature Network
کتابهای رایگان فارسی-خبرنامه
يک پزشک
فوتو هايکو
Oakparkchildcare
websitetemplates
بانك تصوير
audio books
بزرگ مرد کوچک
تازگي
Pirate bay
استامينوفن
فلسفه ذهن
brain waves
دایره المعارف اسطوره شناسی
fragments of consciousness
Consciousness Online
جانانه زیستن
HTML GIANT
Zach Plague
قشنگ یعنی: تعریف عاشقانه اشکال
Story in Literary Fiction
Quick Fiction
پرز
فا..نگ ویست
منصفانه
زرّافه‌ی ایده‌آلیست
قصه های عامه پسند