تبليغاتX
خواب های نقره ای

خواب های نقره ای

این طور که پیداست هنوز برادران مومنی که در کار ارعاب هستند گاهی این طرفها می آیند و سری می زنند چندان فرقی به حالشان ندارد کسی چیزی بنویسد یا نه. کلن مژده می دهند به دیدار در اوین :) 


+ نوشته شده در  نوزدهم اسفند 1390ساعت 13:26  توسط زهرا  | 

بازگشت به گذشته.

بعد از سالیان همین امشب نمی دانم چه شد که یک هو فیلم یاد هندسون کرد، دلم خواست توی این وبلاگ بنویسم. انگار دکمه بازگشت به زمان گذشته را فشار داده باشم. حالا چند سال جوان تر شده ام.

اینها همه دل خوشکنک است بابا، هنوز کک دنیا هم نگزیده که بشود باهاش ماشین زمان ساخت که یک لحظه حتی بروی چند سال قبل دل کسانی که شکسته ای بند بزنی و برگردی.

آدم ها عوض می شوند، بعضی وقتها بزرگتر یک وقتهایی کوچک تر! من کدامشان شدم نمی دادنم. از وقتی از این صفحه رفتم و یک صفحه جدید برای خودم دست و پا کردم به ندرت آمدم و اینجا چک کردم مبادا کسی چیزی نوشته باشد ولی هر بار که آمدم دلم گرفت دلم خواست باز هم سال 88 بود و باز هم خیلی قبل تر حتی، دلم می خواست دوباره دنیا یک جوری مثل روزهای آغازین وبلاگ من شود، دنیا انگار ساده تر بود یا شاید من این طور فکر می کنم.

آن وقته وقتم آزاد تر بود انگار. حالا بعضی روزها نمی شود حتی خودت را توی آینه ببینی چه رسد که ...

نمی دانم کسی برای خواندن این صفحه باز هم آن بالا آدرس وبلاگ را تایپ خواهد کرد؟

+ نوشته شده در  پنجم آذر 1390ساعت 15:31  توسط زهرا  | 

اینجا صدای الله اکبر می آید و من بعید است دیگر هرگز چیزی بنویسم. گفتم نوشتنم نمی آید. به قول دوست فلسفه دوستم، من EQ بالایی دارم، فقط همین.

شاید روزی وبلاگ جدیدی معرفی کردم ولی خواب های نقره ای تعطیل شد.

+ نوشته شده در  یازدهم مرداد 1388ساعت 22:38  توسط زهرا  | 

نوشتنم نمی آید... این بار شما بنویس

نوشتنم نمی آید فقط همین، آدم اگر دستش به نوشتن نرود هیچ موضوعی برای نوشتن چشمش را نمی گیرد، آدم اگر دلش گرفته باشد و تنگ که دیگر هیچ. نوشتنم نمی آید. این بار بگذارید بقیه برایم بنویسند. بنویس، خود شما بنویس!

خسته شدم از بس به قول یکی از خواننده های این وبلاگ بعد از انتخابات چرت و پرت نوشتم . آدم اگر اشک هایش را ننویسد که آدم نیست.

 جوهر خودکار من همین امروز تمام شده، ای کاش کسی یک خودکار نو برایم می فرستاد، یک خودکار که از جنس حس امروز من است، و ای کاش هرگز تمام نشود، من چشم به راه فردایی زیبا ترم، روزی پر از شادی و لبخند و مهربانی. امروز اصلاً نوشتنم نمی آید. من چشم به راه آن پنجره ام که با کنار زدن یک پرده پیدا خواهد شد. چشم به راه یک راه، راه خوب روشنایی.  

                                                 

+ نوشته شده در  نهم مرداد 1388ساعت 20:11  توسط زهرا  | 

اندر احوالات عشق از نوع Post-Love

پیرو مطالبی که دیروز عصر استاد عشق و عاشقی یادم داد، و البته پیشگفتاری بر درس جلسه آینده که معلمش خودم باشم .  

فک کن اگه کچل بشی و این ریختی، هنوز همون قدر دوست داره که الان !

به شرطی که البته اگه اونم وقتی چاق می شه و این شکلی، تو ام همون قدر دوسش داشته باشی که الان ! ( حالا این چادرم سرش کرده که توی انظار کسی گیسوی پریشون نبینه)


نقاشی ها کارهای خانم سونا خوشخبری اند و من خیلی دوستشون دارم .

+ نوشته شده در  پنجم مرداد 1388ساعت 16:3  توسط زهرا  | 

یک وقت هایی آدم دلش برای یکی تنگ می شود یا شاید لک می زند و بعد همه چیز را بهانه می کند

این PMS  هم چیز چرند مزخرف احمقانه ای است . و البته هر چه صفت بد بلدید خودتان اضافه کنید. امروز دقیقاً مثل یک دیوانه راه گم کرده موقع ناهار راه افتادم توی خیابون و ساعت 1:40 ظهر سر از رستوران هتل پارتیکان در آوردم. وای خدای من کدوم احمقی به من گفت اونجا استیک سفارش بدم؟ این رو نمی دونم چون به هر حال PMS  دوره ی چرند مزخرف احمقانه ای است و خب به عقیده من فقط هم به سراغ خانم ها نمی رود، برای همه ی آدم ها  PMS فصل غریبگی هاست انگار.

وقتی گارسون غذا رو سر میز آورد من چند ثانیه فقط زل زده بودم و چند باری این سوال در ذهنم رفت و آمد کرد " من باید این غذا را بخورم؟ " حتی به فرار فکر کردم! ولی فکرش را بکنید ، یک آدم گرسنه که ضعف شدیدی هم دارد و حالا غذایی که از عطرش حالش به هم می خورد. جدای از اینکه تنها میز تک نفره من بودم و جدای از اینکه تعداد زیادی انسان برای ابراز وجود از جلوی میز من هزار بار رد شدند و رژه رفتند، و جدای از اینکه من دلم فقط به حال اون قرص نونی می سوخت که دیگه نمی تونستم بخورمش و بی چاره بهترین خوراکی بود که روی میز من موجود بود، من در همون چند قدمی محل شکنجه ی خود خواسته ام یک غذای خیلی بهتر رو که همانا نون و کشک بود از دست دادم . و خب وقتی رسیدم اونجا فقط یک نفر انسان که زیاد اهل رژه رفتن نیست و فقط گاهی اوقات با شلوار شش جیب توی خیابون سعادت آباد رویت می شود و بعد یک هفته غیب می شود، یک چای برای من ریخت که به دادم رسید.

سر جمع آدم وقتی دلش می گیرد نباید عین احمق های راه گم کرده ی دچار PMS راهش را بکشد و برود یک جایی که یک غذای بو گندو جلویش بگذارند ، عاقلانه ترش این است که برود یک جایی که نون و کشک بخورد و پشت بندش چای و دارچین، حالا اگر یک دفعه اون وسط یکی شعری داستانی چیزی هم بخواند که چه بهتر.

حالا آخرش ما گلرنگ بخریم یا تحریمه؟ می خوام دلمو که لک زده بشورم.

+ نوشته شده در  چهارم مرداد 1388ساعت 0:47  توسط زهرا  | 

چه کسی حاج آقا را ناراحت می کند؟

هفته گذشته توی جاده قم بودیم که یه پژو ازمون سبقت گرفت، بوق زد و رد شد، چند ثانیه بعد آرومش کرد ما از کنارش رد شدیم، بار بعدی همین بساط تکرار شد، و وقتی ما خواستیم از کنارش سبقت بگیریم، دیدیم راننده دستش رو با دستکش سفید از ماشین بیرون کرده، من بر گشتم سمت راننده، دیدم شیخی است که عمامه از سر بر داشته، و مدام دستش را تکان می دهد! شیشه را پائین کشیدم و پرسیدم چیه؟ فریاد کشید خانم این چه وضع حجابه؟  گر گرفته بود و صورتش قرمز شده بود.

شیشه را بالا کشیدم و رد شدیم.

+ نوشته شده در  سی و یکم تیر 1388ساعت 14:47  توسط زهرا  |