تبليغاتX
خوابهای نقره ای






مشاغل  

" هرکسي يه شغلي داره ! " اين جمله را آقاي سرگردان چند روز پيش در دفتر خاطرات روزانه اش يادداشت کرد .البته  زير اين جمله چند جمله ديگر هم بود از اين قرار :

" تا به حال سوار هايس نشده بودم .ايستگاه امام خميني از مترو پياده شدم ،  وسيله نقليه قشنگي بود . چند تا دوست هم داخلش بودند . من هم سوار کردند . اوقات خوشي بود . به جز من دو تا دختر با موهاي قرمز و بنفش و يکي دو تا پسر که لباسهاي مارک دار پوشيده بودند داخلش بودند . پرسيدم که  من را چرا سوار کرده اند ، مرد خوش چهره اي که ريش پر پشتي داشت جواب داد : " عزيزم هرکسي يه شغلي داره " البته راست مي گفت . من سرگردان بودم و بقيه هم حتماً يک شغلي داشتند! "

 

بله اين جملات از آقاي سرگردان بود. جداً هم راست مي گوید ، هر کسي يک شغلي دارد ، من ، شما ، بقال سر کوچه ، قصاب ، مسئول سمعي بصري R&D ، کارشناس تغذيه ، دکتر محمدي ، ناظر معماري کارگاه بابام اينا ، دوستان شاعرم ، نويسنده ها ، مهندس هاي برق ، سپور هاي شهرداري ، انتظامات دم در ساختمان محل کار من ، پليسها ، همه ديگه .... و دقيقاً هرکسي کار خودشو مي کنه !

نوشته شده توسط زهرا | لینک ثابت | موضوع: |

یک پست در چند رنگ !!!! - به یاد خانم ژ.م -  

  

 سلام .

امروز خواستم یه پست جدید بنویسم ولی ذهنم مدام پر و خالی می شد مثل خیلی وقتهای دیگه .

چطوره به مرد خوابهای شکلاتی بنویسم ؟ ... mmm  :-?   .... عالیه !!!

سلام مرد خوابهای شکلاتی ،

چطوری ؟ می دونم کم کم دار ی در پوست خودت نمی گنجی  :D

پریشب رفتم سراغ دفتر صورتی ! اوایل فکر می کردم نوشتن یک دفتر گنده کار خیلی سختیه ! ولی نبود. از آخرین نوشته حدود یک سال می گذشت . دیگه بوی عطر نمی داد ، اول از همه بهش عطر زدم . بعد باز هم نوشتم و..

یه مروری روی مطالب کردم . چه روزهایی بودند ، پر از طعم شکلات پر از عطر خواب ؛ توی یکی از صفحه ها یه خاطره کوچولو نوشته بودم .یه قسمتش این بود :

 

امروز سوار اتوبوس شدم .جای جالبیه، پر از آدمه . یک آقا جاشو داد به من ، خدا خیرش بده خسته بودم .

وقتی خواستم بلیط بدم دیدم پشت بلیطه نوشته : " از رحمت خدا نا امید نشو "

 

می بینی خیلی زود زمان می گذره ، خیلی زودتر از زود حتی .

 

قربان شما

زهرای خسته خواب آلود که الان چند روزه درست و حسابی نخوابیده .

اِ راستی برات شعر ننوشتم : بیا اینم شعر شما :

                             یک شعر از "روبرت دسنوس " + یک ترانه از "7th band "

 

( البته صدای من اینقدرها هم بد نیستها یه خورده کیفیتش رو کم کردم که حجم بیاد پایین )

اینم اختلاف دفتر و وبلاگه ها حالا هی ناشکری کنید بگید با تکنولوژی مخالفید !!!!!!

 

 

 

اما : برای اینکه بقیه دوستان ( همه منهای مرد خوابهای شکلاتی ) حوصله شون سر نره اینم یک ترانه خوشگل که یادم نیست از کیه هر کس یادش اومد کامنت بذاره :

 

باور نکن تنهاییت را  من در تو پنهانم تو در من

از من به من نزدیکتر تو از تو به تو نزدیکتر من

 

باور نکن تنهایی ات را تا یک دل و یک درد داری

تا در عبور از کوچه عشق بر دوش هم سر می گذاریم

 

دل تاب تنهایی ندارد باور نکن تنهایی ات را

هر جای این دنیا که باشی من با تو ام تنهای تنها

 

من با تو ام هر جا که هستی حتی اگر با هم نباشیم

حتی اگر یک لحظه یک روز با هم در این عالم نباشیم

 

این خانه را بگذار و بگذر با من بیا تا کعبه دل

باور نکن تنهایی ات رامن با تو ام منزل به منزل

 

 

با تشکر ویژه از دوست خوبی که امروز آن فایل موسیقی را برای من آورد .

 

نوشته شده توسط زهرا | لینک ثابت | موضوع: |

گربه نادان ! 

نمی دونم یک مرتبه چی شد که به یاد داستان " سگ دانا " از خلیل جبران افتادم .

اون داستانی که درباره یه سگه ،خلاصه یه روزی سگه داشته از یه کنجی رد می شده که می بینه یه عده گربه دارند حرف می زنند ، یکی از گربه ها که از باقی با ایمان تر بوده می ره بالای منبر و می گه : " ای برادران با ایمان اگر از صمیم قلب دعا کنید ، از آسمان برای شما موش می بارد "

آقا چه درد سرتون بدم سگه که از اونها با ایمان تر بوده توی دلش حسابی می خنده و می گه :" بابا ای ول به ایمان شما !!! همه چیزو غلط یاد گرفتید ، اگه درست دعا کنیم اون چیزی که  از آسمون می باره  حتماً استخوانه!!"

 

حالا این مسئله چه ربطی به وقایع این روزهای من داشت !! اللهُ اعلم.

  

نوشته شده توسط زهرا | لینک ثابت | موضوع: |

اینجا ... 

 

اینجا سکوت است و سکوت است و سکوت .

تا چه شود که صدای گنجشکی ، ساری ، کلاغی سکوتش را بشکند .

اینجا بین دنیا و آخرت است .

همه ی چیزهای ندیده اینجا جمع شده اند .

ببین ! گردن این پرنده به بلندای شبِ من شده است !

اینجا هذیان هم که بگویی پایت می نویسند ! شاید برای اینکه یک جای دیگر است .

برای ندیدن و دیدن برای نشنیدن و شنیدن !

خدا می داند !

تا چشم کار می کند صحراست و علفهایی که سرشان را از خاک بیرون آورده اند و بی صبرانه آسمان را نگاه می کنند ، اگر گوشت را تیز کنی صدای آوازشان را می شنوی ، با سمفونی باران می خوانند !

باور کن که اینجا یک جای دیگر است !

کوه ندارد ، درخت هم ، آسمانش آبی نیست ، یک رنگ دیگر است .

رنگ آسمانش را تا به حال هیچ کس ندیده است .

بارانهایش بوی عشق می دهد ، همان قطره هایی که رنگشان طلایی مات است !

اینجا سکوت است و سکوت است و سکوت .

کفشهایتان را دربیاورید ، سکوت زیبای اینجا می شکند !

 

 

 " سیده زهرا میر باقری "

 

نوشته شده توسط زهرا | لینک ثابت | موضوع: |

چقدر مطمئن هستید ؟ 

سلام بر دوستان داستان دوستم.

 

شما داستان سیندرلا رو خوندید ؟ حتماْ خوندید یا از مادرتون شنیدید. یک سوال : جمله آخرش رو یادتون میاد؟ خیلی خب به ذهنتون فشار نیارید ! جمله آخری اینه : " و اونها سالهای سال در کنار همدیگه به خوبی و خوشی ، زندگی کردند  " و حالا در سالهای اخیر ، ما شاهد داستان سیندرلای 2 هستیم ( انگار سیندرلای ۳ هم اومده ). و اگر این داستان رو دیده باشید سختی های سیندرلا رو توی اون فیلم می بینید ! باز هم یک سوال : " راوی اولیه سیندرلا برای چی دروغ می گفته؟ " البته شاید هم الکی حرف زده ، که البته حرف بی خود زدن هم چندان کار صحیحی نیست !

روی کلامم با شماست که داستان سیندرلای 1 رو برای  بچه هاتون تعریف میکنید و یا شایدم یک داستان دیگه که با همون جمله تموم می شه ، یا شایدم داستان می نویسید ، یا چیزی شبیه اینها ، حواستون باشه که آخر داستان رو یه خورده واقع بینانه تر تمام کنید ! حداقل بگید : " امید وارم که سالهای سال با خوشبختی زندگی کرده باشند " آخه ما چه می دونیم در دنیای امروزی اصل عدم قطعیت حرف اول را می زند !!!

سیندرلا

نوشته شده توسط زهرا | لینک ثابت | موضوع: |

وقایع غیر اتفاقی ! 

دیشب حدود ساعت دوازده یک نفر زیر پنجره اتاقم این آهنگ رو با آکاردئون می زد و  خودش هم می خوند .

من هم کتاب معنی شناسی پالمر را کنار  گذاشتم  چراغ را خاموش کردم و خوابیدم .

نگید که این مسئله اتفاقی بوده !

 

 

نوشته شده توسط زهرا | لینک ثابت | موضوع: |

برگی از شاخه بالای سرم چیدم ، گفتم : آیتی بهتر از این می خواهید ؟  

 

 گاهی فکر می کنم که چطور می توانیم پنجره را بر روی نسیم خنکی که می خواهد بر گونه های گرممان بنشید ببندیم ؟ چطور عشق به یک پرنده خاکستری یا سنگ ، ما را شاد نمی کند ؟ غوغای پرندگان را ناشنیده می گذاریم ؟ دلم می خواهد از پنجره اتاق کارم بیرون بپرم ، تا ته دنیا بدوم  و قطره های باران روی صورتم غلت بخورند .

فقط یک اندیشه کوچک گاهی ما را تا اوج عرفان می برد .

 

 

     

        من ، مناجات درختان را ، هنگام سحر ،

                                                رقص عطر گل یخ را با باد ،

                                                نفس پاک شقایق را در سینۀ کوه ،

                                                صحبت چلچله ها را با صبح ،

                                                نبض پایندۀ هستی را در گندم زار ،

                                                گردش رنگ و طراوت را در گونۀ گل ،

                                                همه را می شنوم ،

                                                 می بینم.

نوشته شده توسط زهرا | لینک ثابت | موضوع: |